تبليغاتX
ملی مذهبی
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

 

اين شهوت توالی نوشتن ها

و لمس عريانی تن سپيد کاغذ

و دريدن بکارت ناگشوده ذهن

و عبور از دالان تنگ و نمور سکوت

           مدام در من می شکفد

                             مث نمناکی شبانه

                                           پسرکی تازه به بلوغ نشسته!

 

   امشب فانوس خيال را بر ايوان کومه خاکستری تنهايی هايم می آويزم.فانوس روشن ،با همان فروغ هميشگی اش دست بر کمر باد افسونگر اردی بهشتی می رقصد!همچنان که همچنان وسعت تصوير وارونه و مبهم دوردست های تلاقی زمين و آسمان "افق" را در همان نور کمينه ی مهتاب می پايم...

اکنون اين رد چروکيده تمام ذهن من است که در آواز غريبانه تن غروب آغشته به انتظار می پيچد و مث پيچک های چينه چرک حياط  خانه مادربزرگ از در و ديوار راست حجم سرگردانی هایم بالا می رود.

 

قرار بوده که اينجا هميشه حرف های قشنگ و تازه برای گفتن باشد،قرار نبوده که احساس و انديشه بيات شود يا که معطل اجازت هيچ احدالناسی بماند!

گاهی وقتها اين زندگی که نه زندگانی سرشار از حساب و کتاب و ولع افزودن زر و زور قاتق تمام ادراک خوشبختی ماست...

 

بر امتداد چهار سالگی های  ملی مذهبی به ياری پروردگار که خواستش در طول سراسر اراده ماست،می خواهم اينجا اين کومه ی دنج خاکستری، سرشار از عطر ياس و به طعم خاک نم باران خورده يک بعد از ظهر آفتابی جايی حوالی کوير مرکزی سرزمين مادری باشد...

 

 می دانم که می دانيد اين حضورتان تمام توقع من است از رفاقت های مجازی و گاه حقيقی مان و آنچنانکه يقين دارم رد پای اين سپاس را در واژ واژ سطر سطر اينجا خواهيد يافت...

باری حضورتان سبز ،انديشه تان والا و تن هاتان سالم و سلامت.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:52  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه سی ام فروردین 1387

 

اين روزها

گنگ اما گويا

با من می گوید:

من را به قابله مرگ بسپار

که ديگر زندگی ضرورت ندارد!

                                    * * *

بايد که گريخت

اين گريز مدام

اين دالان گشوده

اين شهر انباشته...

                                    * * *

دوچرخه!

چرخهايش می لنگد

اما هم چنان می چرخد...

 


 

پ.ن نخست)محکوميت ياران دبستانی پلی تکنيک ،شانيت سياسی و نه حقوقی مناسبات حاکم بر دستگاه قضايی را هويدا ساخت.تنها می توانم بگويم که ابعاد اين اجحاف بزرگ تاريخی فراموش ناشدنيست.متاسفم همین!

پ.ن آخر)منصور نصيری در زمره بهترين عکاسان ايرانيست که کادر را خوب می فهمد و جنس تصوير متمايزی با رنگ های دلنشين ارائه می دهد.تصوير به غايت زيبايش مرا تا نوشتن اين پست کشاند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:26  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه هفدهم فروردین 1387

 

اين نوشته رد پاييست از حضور و مکاشفه نوروزی روستايی به نام "نوبران"در ميانه راه ساوه به همدان.                                پیشاپیش پيشکش اهالی آبادی ...

 

ماه بالای سر آباديست

اهل آبادی در خواب

روی اين مهتابی ،خشت غربت را ميبويم

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار ،به لب کوزه ی آب

سهراب سپهری

 

از شهر که می زنی بيرون،همينکه سوسوی چراغ هايش نا پيدا می شود،اين تلنگر آژيرهای نورانی آبيست که می نوازدت و جاده،اين رونق هميشگی،با توالی پيچ خوردن هايش می پيچاندت.

کمی آنسو تر پشت آن تپه ماهورها اندک اندک ،وسعت آبادانی پيدا می شود.

 

 

شب ديگر دامنش را بر دامان آبادی گشوده.هر چه هست مهمانی افلاک است و ماه، باد ، ستاره و ابرهايی پنهان ...

آبادانی آبادی از قهوه خانه اي کوچک در سر پيچ تند جاده می آغازد و از آن به بعد کوچه پس کوچه های سراشيب خلوتيست که بايست آنرا با نيش گازی محتاط پيمود تا مبادا سکوت و آرامش توامان روستا خشی بردارد.آنطرف تر ها کنج ميدانگاهی بسيط و گشوده می توان فهميد،آب آبادانيست.يک کهريز که در خواب خرابه های آبادی می خروشد!درست همانجاست که آبادی با چهار کوچه سراشيب سنگلاخ به خانه های اين چند ده خانوار اهالی می انجامد.

 

در هوايی ملس  ،عطر خاک نم باران خورده همه جا پیچیده،رطوبتیست خنک که بر  پوستم نشسته انگاری،می خواهم که کش بيايم و قد بکشم مدام!

 

ديگر يخ ها شکسته ،برفها آب شده اما انگار روستا در سيطره جيرجيرک ها تنها مانده.

از آن دورتر ها صدای تلمبه زدن مردی می آيد که مدام نفس نفس می زند .آرام آرام ،روشنايی والورش در سياهی چشمانم می رقصد...

 

شب هنوز که هنوز نرفته اما سپيده روييده!نرم نرمک شب لحاف سياهش را از سر آبادی  می کشد و بی سر و صدا تمام می شود انگار نه انگار که مهتابی ،ستاره اي ،سکوتی بوده که بوده!

 

در ايوانی مشرف به سرتاسر آبادی ايستاده ام و نسيمی خنک پهنای صورتم را می نوازد،کمی بعد ،از مسجد ميدانگاه نوای اذانی دلنشین است که می آيد به گمانم موذن زاده است که اينچنين  ملکوتی می خواند.چراغ های جاده همچنان و همچنان سوسو می کند و  همزمان دسته های روشنايی باريکی از ميان مواج چينه ها سرک می کشد و پرتو های رنگ بر بوم کاه گلی می پاشد!

 

اينجا روستاست ،هر چه هست شفاف و خواستنيست و نمايه ی زندگانی بی هيچ ريا، تعارف  و تکلف جماعتی صبور ،سختکوش و مهربان.

 

بر در هر خانه اي کوبه ايست فلزی با انبوه نقش و نگار و ملحقات گونه گون و کمی آنسوتر سکوييست که می شود حوالی غروب روز های نه سرد و نه گرم بدان تکيه زد و  با استکانی چای خستگی ها و جان کندن های مدام يک روز کاری را به باد فراموشی سپرد.

 

کودکان آبادی با چشمانی براق و همان شادمانی های بکر کودکانه سر تاپای نا متعارفت را رصد می کنند و ناگهان انبوه پرسش هاييست که بسويت پرتاب می شود.

اينجا اهالی روستا با قلب های صنوبری مهربانشان و با چاشنی مختصر لبخندی تو را به مهمانی خانه های گشوده ی کاه و گل اندودشان می خوانند.

 

اين سقف های افراشته چوبی و کنده های معلق و کفال های بيرون زده از ديوار های باربر قطور و البته کف پوش های معجون سنگ و سيمانی...

داخل که می شوی داس و الکيست که بر در و ديوار دهليز آويخته!ايوان سرشار گلهای اطلسيست و تنه تاکی آن طرف تر ها در سنگلاخ سيمانی گرفتار آمده و سر خم داشته!

کنج باغچه  داربستی چوبی شاخه های تاک و دهانه چاه را با هم در آغوش گرفته.ديگر صدای چرخ چاه می آيد اين يعنی که مهمان آمده!

 

باغچه را تازگی ها بيل زده اند انگار،پس از آن زمستان سخت و شداد،زمين هم گويی آز زياده نفس کشيدن هایش را دارد!باری در پيش چشمانمان شکوفه های خندان با باد می رقصند.

 

امامزاده و گورستان آبادی بر فراز تپه اي بسان سپيدی قله های کوهساران پيداست،بايد که جنبيد و رفت تا آن بالا بالا ها،کنار آن حوض سيمانی يا که شايد درخت کهن آرزوها!آنجا که حاجات و خواستن های مدام با نوار های سبز بی قراری و اميد به شاخه هايش گره زده می شود!نمی دانم شايد هم کنار پنجره ی چوبی ضريح با دستانی افراشته و قفل هايی آويخته!

 

نرم نرمک بايد که برخيزم و بروم،بر بلندای کاجستان قارقار کلاغ هاست که می آيد...

 

بهر روی آبادی ،آبادان تا هماره...

گوسفندان در آغل

مال ها در طويله

زاغه ها لبريز

کاه انبار ها سرشار

چاه ها پر آب

 مطبخ ها پر دود

تنورک ها سوزان

فانوس ها فروزان

دارهای قالی، افراشته

نقش و نگار ها ،رنگارنگ

 


 

پ.ن)آدميت هم رفت ،در سوگ آدميت همین بس که تاريخ نگاری معاصر ايران به مرحمت انشای دستوری تاريخ و جماعتی ملون از توده اي تواب تا اصلاح طلب اصول گرا دستخوش تعرض و خدشه ی جدی قرار گرفته است.اکنون تاريخ معاصر نيازمند راويان و محققانيست  پژوهنده تمام حقيقت بسان آدميت ،مکی و کسروی تا که آنچه برما رفته و می رود را برای نسل های نيامده بی هيچ نقصانی روايت کنند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:21  توسط فرزاد مشیری  | 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزينه ی آن گياه عجيبی است

که در انتهای صميميت حزن می رويد

 

                                               * * *

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد.

خاصيت عشق اين است...

                                   سهراب سپهری/مجموعه حجم سبز/به باغ همسفران

 

 

 

    عيد امسال هم مث يک هوس کودکانه مث تکرار دلچسب يک عادت دلنشين ،بر در و ديوار يک سرزمين به مختصات جغرافيايی ايران و شايد چند همسايه هاشور خورده اش در کنج نقشه و مرز ها می نشيند.

"سرزده که نه انتظارش را از نيمه اسفند می کشم!"

بوی عيد ديگر می آيد!سمنو فروشان دوره گرد بساط کرده اند انگار !عطر سمنو هاشان دل هر رهگذر شتابان و سردرگريبانی را می ربايد...

نهال های باغچه کوچکمان در پس رخوت زمستان نفسی چاق می کنند گویی آنها به فصل شکوفه ها رسيده اند انگار.

يخ حوض مادر بزرگ  ديگر شکسته کمی آنسو تر ماهی های قرمز ،  گرد آبی که از فواره شره می کند به همه جا سرک می کشند.گاه با باله هاشان جداره های حوض را شلاقی حوالت می کنند و بيگاه با لب هايی که تنها باز و بسته می شود تمام اين راه بندان های سيمانی را لمس می کنند.

آنها رود را  نديده اند،موج را تجربه نکرده اند اما شايد در سايه وش خيالشان مفهوم گنگ و رهای دريا و آبهای گرم تداعی می شود،مث ما که آزادی را نديده ايم اما با واژ واژ آن دلمان قنج می رود!

حتم دارم آنها  ديوارها را ،سرانه حجم  گردش را ،تمام خط قرمز های مهلک را در انگاره هاشان ادراک می کنند!

حتم دارم آنها به سودای رود شبها چشم هاشان را نبسته می خوابند!

بگذريم !

عيد را با حاجی فيروز با خطوط مورب و کشيده مردی تکيده اما بشاش ،همچنان می پايم!او که سالی يک روز با دايره اي زنگی و صورتی آغشته به سياهی زغال از انتهای کوچه های طراوت آخر سال سرزده از راه می رسد

مث يک مشت آجيل داغ  مادربزرگ که نذر جيبهامان می شود

مث فرشهای در انتظار آفتاب خانه تکانی

مث قار قار کلاغ های کوچه پشتی

مث گندم های پف کرده و به جوانه نشسته مادر...

   هوس آينه و رصد شمايل نو  شبانه به طاقچه اتاق مهمانی می رساندمان،يواشکی و نرم نرمک رخت کهنه را با جامه عيدانه تاخت می زنيم و هيبت و جبروتمان را در پس آينه تمام قدی که انتظارمان را می کشد با چشمهايی که از شوق می درخشد به نظاره می نشینيم.

   چهارشنبه سوری!ميثاق و سوگند هر ساله ما بود با تمام شيطنت های ممکن عوالم کودکی،تو گويی تکليف الهی و وظيفه شرعی بر عهده ماست و مشغول الذمه ایم اگر که لحظه اي قرار می گرفتيم!

از قاشق زنی شبانه و سخاوت همسايگان تا هياهوی مهمانی باروت و دودی که ترقه و نارنجک و فشفشه و دارت و کاربيد و هزار کوفت و زهرمار ديگر برايمان به ارمغان می آورد.

گُله گُله هيمه آتشی بود که الو می گرفت و شهوت پرواز فراسوی تابندگی و روشنايی خود را در دلهامان می افروخت...

                          "سرخی من مفت چنگت و  تمام زردی تو از آن من"

آن شب ،کوچه سراسر سيطره رقاص های سرخوشی بود که زوزه موتور سواران شهر آشوب بزمشان را ختم و کوکشان را ناکوک می کرد...

 

   باری عمو نوروز هر ساله، با تمام نشانه هايش  می آمد ...

با اسکناس های مچاله نشده بر آمده از دل قران پدربزرگ

با تفال ديوان حافظی که ترجمان تمام سرنوشت و نيک انجامی هامان بود

با توپ در کردن های سال تحويل و مقارنش نجوای يا مقلب القلوب پدر

 

   نوروز برايم هماره گشايش است،گشايشی بر آمده از نشانه های طبيعت و به يادگار مانده از اسلافمان!

راستش آن لحظه که سال  تحويل می شود و چرخش روزگار برگی نو از دفتر سرنوشت می گشايد،به گذشته ها خيره می مانم،ترازويی در دست ميان راهرو های واقعیت و رويا قدم می زنم،گاهی کلنجار می روم ،گاه جر ميکنم و در نهايت کارهای معوق مانده را به سبد خوشبختی فرداهايم می آويزم!

 


پ0ن نخست)غيبت صغری ما رنگ کبری به خود گرفت!تصميم کبرايی موجب شد امشب پس از ده روز تاخیر دوباره بنويسم!يک هفته اي همدان بودم ،اغراق نيست اگر که بگويم به اندازه تمام اين سال ها انرژی خوب و مهر ديدم.از همه ممنونم از بروبتچز اين روز های  انجمن اسلامی از رفقای قديمی از آدم های مهربون قصه زندگیم...

پ0ن ديگر)نيکزاد نازنين اين روز هايش  به سوگ مادربزرگ مهربانش می گذرد،مرگ گاهی ريحان می چيند دیگر،نيک می دانم اين پست تسلای خوبی برايش نيست،عذر تقصير...

پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها روشنايی خانه های ما هستند ،خدايا فروزان بدارشان!

 

پ0ن آخر) بضاعت من در اين خانه مجازی تمام عشق و احساس من است.پيشکش شما ،پيشکش سرزمين مادری.شايد که سال بعد اين موقع ديگر ايران نباشم،اما عشق او که هست.عشقش را بر در و ديوار خاک خورده ذهنم بر کنج قلبم تا هميشه قاب می گيرم...

 

باری پرچم عشق بر سرزمین احساستان تا ابد افراشته

نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

 


پيشنهاد کتاب:آبشوران

نويسنده :علی اشرف درويشيان

 

  آبشوران نام محله ايست قديمی و فقير نشين در کرمانشاه،علی اشرف درويشيان نويسنده شهير سرزمين مادری خود در فقر و فلاکت آبشوران ديده به جهان گشوده و با قلمی روان و گيرا که مختص به اوست،تمام کودکی هايش را در مجموعه قصه های کوتاه آبشوران روايت کرده است.آبشوران خاطرات کودکی های  انسانيست سرشار دغدغه که فقر و تبعيض و خشونت را بر نمی تابد،قصه ايست واقعی از فلاکت های کودکی ها و بيان رنجی که می بريم!بيش از آنکه از دلخوشی کودکانه لبريز باشد ،غم نان و سنت و جهل را می پراکند.

علی اشرف را چند سال پيش به هنگام تجمعی در مقابل بيمارستان ميلاد به دفاع از اکبر گنجی ديدم،بخت ياری نکرد که دمی با او هم کلام شوم و از همزاد پنداری هايم با آدم های قصه اش بگويم، بهر روی برای علی اشرف گرامی رفع کسالت این روزهایش را آرزو می کنم و آبشوران را بويژه در نيمه دوم اسفند به همه آنهايی که نخواندنش و يا خواندنش توصيه می کنم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:23  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
برشی دارد اندازه ی عشق .
زندگی چيزی نيست ،که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

                                                                                    "سهراب سپهری"
                                                                * * *
اين شبها را با انتظاری وحشی در تمام وجودم به صبح می رسانم.
با هر فريادی آرام آرام به پستوی تنهايی هايم می خزم و آشفته تر از تشويش با خودم تمام آنچه که "من" نام دارد کلنجار می روم .
سال به ماه ،ماه به روز،روز به ساعت ،ساعت به دقيقه و دقيقه به ثانيه در نهايت بيهودگی تکثير می شود.

اينک خسته ام ،سرگردان.
تنها و خانه بدوش .
دلم کافه اي مي خواهد سرشار از آدمهايی اي از جنس آشنايی و صميميت
شايد آنوقت  مي شد به ميز کنار پنجره گشوده به حياط هميشه در خواب اکتفا کرد و  دود بهمن و پنجاه و هفت در دم و بازدم يک ريه که ديگر از ابديت  پر و خالی نمي شود فرو کرد.
همچنان می انديشم به معصوميتی از دست رفته و ديوار های افراشته انتظار...

                                                               * * *
به کودکی هايم سفر ميکنم به شهوت "بيشتر دانستن" های لعنتی که بعد ها مکافاتی بود پيوسته و دردناک برای يک زندگی نارس!
چه بگويم که شرمسارم .از نسلی که متعلق به آنم ،از فرزندانی ناديده که روزگاری برايشان خواهم گفت؛ "از رنجی که ميبريم".من از خود خدا شرمسارم...
جوانی ام ،احساسم ،انديشه ام و تمام بودم به "سياست"،اين نمی دانم چند هجايی هر جايی گذشت.

به خواندن و نوشتنی بيهوده

به گفت و شنودی بی ثمر

 به امام زاده که نه تنها شفايی نداد که قوز بر بالای قوز سرگردانی هايم افزود ...

آمدم نبود ،نياييد که نيست...
بايد پناه برد به آنچه که از خدا در ذهن هامان بنا کرده ايم :از معمای شهريار/از مطلق بودن حاکميت يا مطلق بودن حاکم/از ماترياليستی تاريخی و بهره کشی سرمايه دارانه/از آزادی سياسی تا آزادی واقعی...
هوا سرد است ،دستهايم را بر هم مي سايم .دیگر شيشه های عينکم بخار گرفته. باد می وزد و اینبار یاد گرفته ام که کلاهم را دو دستی بچسبم...
                                                                        

 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:43  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه شانزدهم دی 1386

 

يک نفر دلتنگ است

يک نفر مي بافد

 يک نفر مي شمرد

يک نفر مي خوابد

 

  نقطه سر خط ،کودکي هايم کوک است،"ساوه" را مي پايم ،اين محبوب هماره ي  تمام ذهنم!اين هوسي که از کودکي به شوقش پر مي کشيدم.

شب هاي کوير سکوتي دلنشين را ارمغان مي آورد که مي شد تمام ستاره ها را با آن پيمود،گاه بي گاه چشمک طياره اي چشممان را مي گرفت !

با حرص همه آسمان را مي پاييديم شايد که گوشه چشمي غفلت از آن نسخه کائنات را بپيچد.خب اينهم نوعي خدايي کودکانه بود .

شب ها با هم سالانمان بر بام گرد مي آمديم تا اندکي جانمان را با ولو شدن بر بساط خواب شب مانده مان که رنگ خنکا به خود گرفته جلا دهيم!

هندوانه اي و گپ و گفت و گاه بازي  کودکانه اي .

از ميان همين لحظات بود که عاشقي را فهميدم ،گويي اين مفهوم بلند و عميق ريشه اش را در تمام وجودم دوانيده بود!

نوعي غرور و احساس رضايت بود که لحظه هايي تکرار ناشدني را پديد مي آورد.

گاه و بي گاه خنده هامان غرولند بزرگترهامان را بر مي انگيخت ، آنها که دو قدم مانده به صبح گياه خواب در باغچه وجودشان ديگر روييده بود!

با همان گويش دوست داشتني نهيبمان مي زدند که ديگر موسم خواب است.

خدا رحمت کناد تمام رفتگان از اين گيتي !پدر بزرگ و مادر بزرگمان را مي گويم ،مرد وزن شريفي که با سر کشيدن جام رحمتشان گويي که فصل کودکي هامان براي هميشه رنگ باخت.

کاش در اين زمانه پر هياهو مي شد اندکي ،لحظه اي ،دمي به روزگار کودکي هامان بازگشت!

 

بهتر آنست که برخيزم

رنگ را بردارم

روي تنهايي خود نقشه مرغي را بکشم.


پ ن )شعر آغاز و انتها از سهراب سپهري مي باشد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه سی ام آذر 1386

شب است و سوز است و سرمایی غریب که بر تمام پیکر خمیده ام می پیچد!

آسمان در پس ابر های سرخ گویی خفته ،سپید و سترگ برف می تراود.

باری هنگامه یلداست ، در این موعد گشایش به رسم سنت کهن دست بر دامان کبریایی دوست افراشته می داریم که خجسته و قریب دار

گشایش و عاقبت مارا!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:33  توسط فرزاد مشیری  | 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

بيا كفن‌هاي‌مان را چند روزي
روي بند باد بدهيم
بوي كفتار مي‌دهد.
آن‌وقت مي‌شود تا خيابان انقلاب
يك تنه دشمن كشت بي‌كفن
آن‌وقت بوي خون كه داد دستان‌مان
عاشق مي‌شويم
كفن را به من بده
وقت مرگ است
زنده‌گي بتمرگ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:46  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
 

وسلامی دوباره به سرزمین مادری ،همانکه مام میهن می خوانندش،همان گربه جاویدان...

 باز بر آستان در همچنان ایستاده ایم(ونمی دانم شاید که از بی رمقی نشسته ایم ویا شاید خفته ایم!)دست ها برهم می ساییم ،نیک می دانیم بر عبث می پاییم...

در بارش تگرگ
آنان که جانتان را
از نور و شور و پويش و رويش سرشته اند!
تاريخ سر فراز شمايان به هر بهار
در گردش طبيعت تکرار می شود ،
زيرا که سرگذشت شما را ،
به کوه و دشت
بر برگ گل ، به خون شقايق ، نوشته اند 

                                                     محمد رضا شفيعی کدکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:54  توسط فرزاد مشیری  |