تبليغاتX
ملی مذهبی
یکشنبه چهارم فروردین 1387

غنچه

در هوای بهار،بالغ شد

در هوای بهار،ياد تو بود

عطر در اتاقم گشوده چتر

ياد تو!

از هميشه عريان تر

                               *  *  *

نشسته ده در مه

و مه نشسته به ده

زمين سفيد سفيد و زمان سفيد سفيد...

ستاره ها در شب و نقره ها در مخمل.

                                                     "زنده ياد عمران صلاحی"

نوروز در نگاه من يلدای شيداييست!

يلدا يعنی تولد و شيدايی هم يعنی که عاشقی.تولد عاشقی ها!

درست در يک لحظه آنهم تحويل سال به سيصد و شصت و اندی روز اتفاق و رويداد نقب می زنيم و همان اندازه لحظه،انتظار و دم و بازدمی که ديگر به طول و عرض يکسال کش آمده اند را رصد می کنیم .

چشمانم را در آن لحظه می بندم و تصويری کودکانه از خدا را در ذهنم مجسم می کنم،آنها که تا حوالی کوچه ،پس کوچه های مرگ با پای پياده رفته اند می دانند که چه می گويم،فرصتی دوباره برای لمس تمام تن زندگی!اين تمام آن فرصتيست که برای چندی ديگر از شما دريغ نمی شود...

اين ادعای بزرگيست ،اما شايد که شدنيست،اينکه ساده و صميمی گياه دلهامان را به طراوت جوانی و بهارسبز نگه داريم و حضور هميشگی ياد خدا را در ذهنمان ادراک کنيم،این يعنی که به ابتذال تکرار و تنازع دهشتناک زندگانی و نه زندگی! تن نسپرده ايم و اين يعنی همه چيز...

اين روز ها بسيار ديده ام که می نويسند نوروز يعنی روز نو و روز نو يعنی روز از نو روزی از نو...

به گمانم اين تلقی و برداشت سبکسرانه از تمام زندگی بر آمده از ذهن هاييست که به مه نشسته و دلهاييست که چراغ آبادی شان کم رمق سو سو می کند.تقلايی تکراری برای پذيرش برش های متوالی يک واقعيت به نام  زندگی...

وقتی به  هشتاد و شش ،اين هشت و شش متقارب خيره سر می انديشم و به سراسر اين سال که خود  به سيصد و شصت اندی سلول نمور و اينک مرده! تکثیر شده ، به قول امروزی ها فلاش بک می زنم ،انبوه خاطرات تلخ و وشیست که بر سرم آوار می شود ،تو گویی یادشان از فواره ذهن کودن و نارسم شره می کند.

بی شک خوشايند ترين و دل انگيز ترين لحظه های اين هشت و شش متوالی سفر"حج "بود و معنويتی سيال که می شد در آن غوطه ور شد!

و بدترين و تلخ ترين زمان ها وقتی بود که دوستانمان در بهار به بهانه آن نشريات کذايی به زندان رفتند و در ميان تابستان سايرين به آنها ملحق شدند و اين اواخر  يعنی در انتهای پاييز،زندان ديگر دانشگاه شده بود...

به قول شفيعی کدکنی گرامی:

در روز های آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر

زيباست...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

يک روز می توانست

همراه خويشتن ببرد

هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک

 


 

پی نوشت:اين هم از مواهب نخستين نوروز سراسر زندگی ماست که بناست از ابتدا تا انتها يکسره تهران بمانيم و خلوت  و سکوت رصد نماييم!

بايد صادقانه بگويم که جنبه ی شهری اينگونه ساکت و آرام و البته با هوايی پاک و ملس را ندارم.راستش خيابان هايی اين چنين خلوت ،برايم وسوسه ناک می نماياند.مثه تيری که از چله کمان رها می شود و زوزه کنان تا خود هدف می شتابد می خواهم خود را به تمام آرامش اين شاهراه های گشوده بسپارم و در آسودگی اش رها و گم شوم.

ديشب هم همين حس بطالت زمان های معطل مانده و مکاشفه آرامش و تنهايی شبهای نوروز بود که من را به اتفاق دوستی شفيق به مجموعه سينمايی اريکه ايرانيان در انتهای کوچه مان رساند!

معماری مدرن اريکه يا همان تخت پادشاهی ايرانيان و ديدار آدم هايی با هيبت و دغدغه های متفاوت همه و همه فضايی متکثر و ناهمگون پديد آورده بود.

 پيکر هايی تراشيده و شمايل به غايت بزک شده ،به همراه هايلايت های تند و تيز و بنفشی جيغ که به گمانم امسال مد را  تجربه می کند همه و همه نمایه ای بود از طبقه متوسط شهری نسل سوم پسين انقلاب!آنها که شايد با تمام تفاوت های ظاهری و نوع آرايش  و موسيقی شان گونه ای اعتراض را نمايش می دهند.

نمی دانم که از اين بابت بايد متاسف بود يا که خشنود...اما برای لحظه اي هم که شده در آن هياهوی شادمانی و در هم آغشتگی عطر های مطبوع،آرزو کردم آنها که اينگونه بر آراستگی ظاهر و کنتراست رنگ های  تنپوش شان  دغدغه دارند می دانستند در همين حوالی ،کمی آنسو تر سه جوان دانشجو به جرم ناکرده،چهار سوی افراشته اوين را تجربه می کنند.

 کاش ما به اندازه رنگ هايلايت و نقش نگار روی ناخن هايمان به  حضور آنها و خيلی های ديگر در زندان وسواس داشتيم، به قول شیما شاید جهان دیگری هم امکان پذیر باشد...

باری "مجنون ليلی"ملودرامی از  جنس فيلمفارسی  نازل دهه چهل سينمای ايران بود که فرای نقش آفرينی سوپر استار های اين روز های سينما چيزی در چنته نداشت.چند نمای بصری زيبا و  پرداختن به نوعی بازی که نه!قمار زندگی به نام "سه گره"تمام جذابيت های  مجنون ليلی ای بود که گویا تمام تنکی و قهقرا سینمای امروز ایران را نمایش می داد.

"سه گره"شرط بندی بر سر زندگی کسی بود که بايست بر ريل قطار دراز کشدو از دو دست و دو پا با هر کدام سه گره به ريل متصل شود.ماراتن او  و اين دوازده گره در اندک زمانی که قطار می آمد و اين جان کندن يا جان بدر بردن قدری جالب می نمود.بهر روی دیدن این ملغمه ایرانی را به کسی توصیه نمی کنم و در پایان برای شادی روح سینمای ایران فاتحه مع صلوات...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:52  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه پنجم اسفند 1386

 

  شايد بتوان با اندكي اغماض مهندسي را تدبيري براي ارتقاي كيفيت زندگي بشر دانست.

انديشمنداني آفریننده كه با درك و اقتباس از نظم طبيعت و بهره  جويي از الگويي خلاقانه در اشياء و اجزاء پيرامون اسباب آسايش و امنيت زيست انساني را فراهم آورده اند.

 

 باري سرزمين مادري ما نيز قرن ها پيش از دوران صنعتي شدن و مدرنيته انسانهاي خلاق و مدبري را در خود پرورش داده كه سهم حائز توجهي در ساختمان تمدن بشري ايفا نموده اند.

در اين ميان شايد،خواجه نصير الدين طوسي ، غياث الدين كاشاني ، شيخ بهايي و دکتر حسابي بيش از هر واژه اي برايمان نام آشنا باشد. نام نهادن سالروز تولد خواجه نصير الدين طوسي به روز مهندس رخدادي دير هنگام اما خجسته و ارزشمند است.

 

نقش ممتاز و بی بدیل دانشجویان دانشکده های فنی ویژه دانشکده فنی دانشگاه تهران در بیان مطالبات به حق ظلم ستیزانه و آزادی خواهانه بر کسی پوشیده نیست.از مهدی بازرگان،عزت ا... سحابی و مصطفی چمران تا سه آذر اهورایی و این روزها سه یار دبستانی پلی تکنیک قهرمان...

 

 در اين هنگامه به مثابه تكه اي از جامعه مهندسان ایرانی ، كه مهندسي فراي از يك فرصت شغلي ابزاري براي رشد و آباداني سرزمين مادریمان ایران است، صميمانه روز مهندس را به شما تبريك مي گويم .

 


پ.ن)دوستان مهندسم ليست بلند بالايی دارند،نام نمی برم که کسی از قلم نيفتد و اين بر من ببخشاييد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:28  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
 
از بلندای قامتی
                     که اينک تکيده
از پلک هايی
                     که اکنون آرميده
کاش می خواندی
                            اندوه مرا!
باشد!
           واژه هايم را ديگر
                                 به آسمان خ.ی.ا.ل تو
                                                        نمی پراکنم
باشد!
باشد که نباشد...
                   د.ر.ي.غ
دریغ از با تو بودنی
            روزنی
            نوری
            کلامی

پ.ن) گل مادر  را بسيار دوست می دارم ويژه اينکه در اوج ماتم و تنهايی می توان به آن پناه برد ...در کنار آنجا جاييست که می توان بهترين مارلبرو قرمز های تمام عمرت را در هوای بهترين ها دود کنی...

افسوس که امشب دیگر باران نیامد!

پ.ن دیگر )مینا مومنی پیرامون خود را در توالی سیاه و سپید ثبت کرده است...دیدن گالری مجازی اش را به همه توصیه می کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:50  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

تو نيستی که ببينی چگونه پيچيده است

                                              طنين شعر نگاه تو در ترانه ی من

تو نيستی که ببينی چگونه می گردد.

                                              نسيم روح تو در باغ بی جوانه ی من

                                                                                       فريدون مشيری

 عجيب است که گرفتار چهار زندان بزرگيم :طبيعت ،تاريخ ، جامعه و البته خود !

جبر طبيعت را علم پندار می کند، تاريخ را فلسفه علمش راز می گشاید و جامعه را به طريق قواعد علوم اجتماعی می توان شناخت.اما آنچه که می ماند چهارمين زندان است.زندانی به گستردگی تمام غريزه ها و حمله داری تمام حوائج ذات ما.

باری رهايی از بزرگترين زندان به عشق ميسر است و بس .

عشقی که تو را خود آگاهی و آفرینندگی خدايی می بخشد تا خود را آنچنان که طبيعت ساخته است ويران کنی و آنچنان که معشوق خواسته  بسازی...

پ .ن) غمگين تر از ما

         هرگز نمی ديد

        چشم ستاره در روزگاران!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:9  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

بگو

صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب؟

بگو مگر تو بگويی،

در اين رواق ملال

کسی چون من به نماز شکايت ايستاده است؟

                                                        * * *

...و من تکيده و غمگين به راه می افتم.

و آفتاب ،همانگونه سرکش و مغرور،

به انهدام جهان خراب می نگرد.

                                                               فريدون مشيری

 استکانی چای و طعم شيرين حبه اي قند شايد تمام آن چيزيست که بلاهت اين روزمرگی را ملاحت يک زندگی ميکند و ديگر هيچ!

اين روزها تمرين می کنم که بيشتر به پيرامونم توجه کنم و سرسری و پر شتاب از کنار تمام اين تکرار نگذرم...از کودکی ها کمتر بی هدف بيرون زده ام.شايد چيزی بنام قدم زدن در قاموس گرفتاری ها و تنبلی هايم تعريف نا شده است!

اين زندگی با تمام اندوه و هژمونی تکرارش هنوز برايم ارزشمند است!هنوز هست خانواده اي همدل و خوشبخت و دوستانی شفيق که لحظه لحظه آن را بشود تحمل کرد!

ديگر اين شب بيداری ها !اين فراموش کردن ها ،اين خواندن و نوشتن های پیوسته،حتی اين نامجويی که اين روزها در گوشم ساختار شکنی اش را به رخ می کشد و "همیشه عشق را در مراجعه می بیند"،مطبوع و دلنشين می آيد.

آسفالت  کوچه ی ما همچنان خيس است!تک و توک برگيست که از بالای چنار های ايستاده عبور پرشتاب مسافران پياده را می نگرد ...

اينها را گفتم تا آغاز يک تلنگری باشم برايتان تا از لاک روزمرگيتان بر خيزيد.اين حجابی که غفلت از تمام رنگ ها و خاطره های يک زندگی در برابر ما می گستراند شايد استهلاک تمام ادراک ماست.

بياييم در لحظه باشيم و از تمام سادگی های زندگی بهانه اي بسازيم برای تداوم هر چه بهتر آن!

شايد ما اندازه پلک زدنی هم در دیده ی دنيا نباشيم!


پ .ن )بی اندازه خشنودم.سعيد حبيبی عاقبت آزاد شد.او بی هيچ تعارفی مرديست مترقی از  تبار چپ ايرانی!

وصف پايبندی هميشگی اش به اخلاق سياسی را  از دوستان متفاوتی بسيار شنيده ام.

منش و اخلاق و سواد تئوريک زبانزد او می تواند الگوی خوبی برای تمام کنشگران و فعالان دانشجويی به خصوص دوستان متمايل به چپ باشد.

پ .ن دیگر)با سپاس از گلناز بهشتی عکاس خوب ایرانی که تصویرش زینت بخش نوشته من شده است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط فرزاد مشیری  | 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

از بلندای قامتی که اکنون تکيده

از ميان پلک هايی که اينک آرميده

کاش می خواندی اندوه مرا!

باشد

باشد که نباشد

دريغ از با تو بودنی ،روزنی ،نوری،کلامی!

دختر همسايه ما اين روزها دغدغه هايش را ،واژه هايش را در آسمان خيال من می پراکند!

اوست که در تداوم يک زندگی شايد، بيهوده،در توالی تمام دم و بازدم های عاصی يه انسان کم رمق و خسته جريان دارد.واژه هايم در ميانه اين همه حس خوب ،اين همه احترام و اميد همچنان معلق می مانند...

اين روز های من سرشار است از اشتياقی بی کران به مکاشفه او و آنچه در ذهن او می گذرد!

دغدغه هايش در ابتدای افق بيست سالگی تمام تحسين مرا بر می انگيزاند...شايد سيمای مهربان و اراده مصممش مرا به روز های جوانی ام می سپارد...روز هايی متفاوت و آغشته به تمام آنچه ميتوان از رضايت تعبير کرد...

واژه های من مدام در دامان اين تعلق ذهنيست که گرفتار می آيند و بيات می شوند.آنچنان که تمرين رهايی واژه يا شايد واژه رهايی سخت سخت می نماياند.

اندک زمانی نيست که از يک انتظار می گذرد و صادقانه اوست که در نهايت خواستنی هاست!

آدم های نيک و بد قصه ی من ،می آيند و می روند و در تداوم اين رفتن و آمدن هاست که همنشينی می آيد و همنشينيست که کار از کار می گذراند و کوهی تعلق و خواستن و انتظار پديد می آورد و من هماره از اين تکه داستان گريزان بوده ام.

آنچنان که از کوچه های تباه و تاريک منتهی به خيابان انقلاب هراسيده ام...

بگذريم...

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم

تنها نشسته

برگ روی احساسم می لغزد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:36  توسط فرزاد مشیری  | 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

هر کجا باشم
آسمان مال من است .
پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچ های غربت
                                           * * *
 شمايل اين خانه ی مجازی هم دستخوش دگرگونی شد ...کاش انديشه و کردارمان هم فرصتی می يافت تا به همين راحتی با چند کليک ساده تحول يابد.
انتخاب ،گذار، انتظار و شکيبايی ... تمام آنچيزيست که مي توان در مورد فلسفه اين انتخاب گفت.گذار ما بسوی فرداهايی بهتر حرکتيست روشن، بر آمده از انتخابی درست که بر بستر زمان و شکيبايی  مهيا می شود.

راستی "اين راه را نهايت صورت کجا توان بست!"


پ.ن)از  کاوه رضایی نازنين بی نهايت سپاسگزارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

از تهی سرشار
جويبار لحظه جاريست
پنجره بازست و آسمان پيدا...          
قليان اين تنهايی لعنتی و انبوه کار های نشده آزارم می دهد .
گاه و بيگاه آرزو می کنم کاش آن يک باری را که تا حوالی خيابان مرگ رفته بودم بازگشتی مرا نبود و...
بگذريم ...اين دل پر         اين نگاه خسته      اين واژگان بی قرار     همه به کناری
مرگ می گويد :هوم! چه بيهوده
زندگی می گويد :اما  بايد زيست 
                                       بايد زيس      
                                                 بايد...
پ.ن)"ای نخورده مست"         لحظه ديدار نزديک است.بر اخوان بزرگ درود و ديگر بدرود.               

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:2  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه پنجم بهمن 1386

سخن از پچ پچ ترسانی ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره های باز و هوايی تازه
و زمينی که ز کشتی ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
                                                              فروغ فرخزاد
  به گمانم نوشتن در دنيايی مجازی و پر افسون بسیار دلچسب تر از رسانه های مکتوب ديگر  باشد.آنجا که ديالوگ هايی با مخاطبانی نامحدود جايگزين مونولوگ های  اينک کسالت بار و کم تيراژ  می شود.
 ویژه آنکه با پست هر نوشته اي فقط با چند کليک ساده چشم براه بازخورد اثرت می نشينی و لينک"اين اتفاقی که می افتد"تو را به گونه اي ديگر از روابط مدرن می کشاند آنجا که صداقت و تداومش کم از بديل های پيشين ندارد.
باری این روزها به مدد تمام اين ارتباطات مدرن و تداوم آشنايی هاست که دوستان خوب و نازنينی را اينجا و گاه فرای از جغرافيای سرزمين مادری يافته ام.
حلقه دوستانی که در دايره تنگ نام و ننگ و مرام و انديشه گرفتار نيامده است.
پوشیده نیست که از يکايکشان به فراخور بضاعت اندکم سپاسگذارم و خداست که ميداند چگونه بودشان اميدبخش تکرار تمام روزمرگی هايم است.
در سايه غيبت چند روزه ام از بلاگستان فارسی بود که دريافتم چگونه به پيگيری و خواندن نوشتارشان عادت کرده ام. 

 گفتنیست برای انجام پاره اي  کارهای اداری و ديدار با دوستان چند روزی را همدان بودم.مشاهده پويايی نسبی و تاثير گذاری  دوستان بر فضای دانشگاه و دانشجويان نکته مهميست که نبايد به سادگی از آن گذشت.

 ديدن یاران  نازنين و فعالين دانشجويی  حال و سابق  و ابراز لطف آنها بسيار اميدبخش و انگيزاننده بود. از بچه های خوب دانشکده  های مختلف، از دکتر فخرالدين حيدريان  مسئول سازمان ادوار تحکيم    همدان و دبير سابق انجمن اسلامی ، از مهندس ميثم ساريان گرامی ،مهدی زمانی،رضا جعفريان ،ساسان منبری ،مهران تاجدار ، امين نظری ،محمد صيادی   و مجيد مختاری  گرامی و خلاصه تمام دوستانی که یادشان در این مجال نمی گنجد  بسيار ممنونم.

 در ميان سرما و سکوت همدان اين شهر نفرين شده تمام قيل و قال ها ياد بسياری را گرامی داشتم ،آنها که جايشان بسيار خالی بود و ليک ذهنم به حضورشان گواهی ميداد...

 
ای سبز به اندیشه های روز
ای جنگل بیدار
در سایه روشن نمناک تو
که بوی عطر و رفاقت می پراکند
گلگون شده است ، چه قلب ها
 
خسرو گلسرخی
 پ ن)از نیکزاد نازنین بسیار سپاسگذارم .
پ.ن دیگر)تولد خسرو گلسرخی این مبارز آزاده گرامی باد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:50  توسط فرزاد مشیری  | 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آنشب لبخند عشقم بود...
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
                                  احمد شاملو
اينجا نمايه ايست از تمام درد مشترک من...خوش آمديد!


پ ن:از آرش عاشوری نیای نازنین و نیک آهنگ کوثر سپاسگذارم که عکس های زیبایشان زینش بخش لوگوی من شده است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:17  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه دوازدهم دی 1386

"و یک حجم سبز سپاس از او..." 

زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.

اينروز هايم سرشار از افکار متفاوت و مغشوش است.چند وقتيست که ديگر مطمئن شده ام .گويی برای ادامه مسير زندگی و رسيدن به احساس "مغتنم "رضايت طولانی ترين و دشوار ترين ها هماره سهم منست.کوله بارم را ديگر ميبندم شايد که ميروم جايز نيست و بايد رفت!

 با آنکه هرگز ماجراجو نبوده ام اما بدم نمی آيد چند وقتی در محيط و اجتماعی متفاوت از سرزمين مادری در فضايی متکثر گونه اي ديگر از "زندگی" و نه "زنده گی "را تجربه نمايم.

اکنون برای تمام سختی ها و مصائب پیش رو  آماده ام.

از تکرار راه رفته شده هميشه گريزان بودم و اينبار هم پس از تمام ستاره هايی که بر دوش دوستانم آويخته شد،رفتن و نماندن پيش از هر زمانه اي جايز تر مينمود.

اينروز ها بيش از از آنکه به IELTS و جمع و جور کردن مدارک و هزار دنگ و فنگ ديگر بپردازم هوس اينترنت در من روييده و از ميان بيشترين زمان فرای از سايت های خبری و تحليلی به وبلاگ خوانی اختصاص دارد.

شبها شايد بيشتر از زمانی که در جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس وبلاگ دستچين ميکرديم ،ميخوانم ،نظر ميدهم و لينک می گذارم.

مشاهده اين همه وبلاگ خوب چه از منظر محتوا و چه از نظر شمايل و مخاطب بيش از بيش ميانگيزاندم تا "ملی مذهبی "را به گونه ی متفاوت و بهتری عرضه نمايم.

شايد اين نخستين باری بود که آرزو می کردم کاش يک گرافيست خوب يا طراح و نويسنده اي قابل بودم.

بگذريم...

چندی پيش به گونه اي کاملا اتفاقی در بعد از ظهری سراسر ياس و ملال در واپسين روز های پاييز در ميدان هفت تير با چهره شاخص عرصه سياست و اجتماع ايرانی "دکتر احسان نراقی"مواجه شدم.مصاحبتی نيم ساعته در کنج پياده رو های باتوم خورده!هفت تير با وجود سرما و قرار ملاقاتی دوستانه برايم دلنشين و خاطره انگيز بود.

پيرمرد سپيد موی کارزار سياست ايرانی که افق های هشتاد سالگی را اين سالها به طرفه العينی در نورديده ساده و صميمی از "ايران"گذشته حال و شايد آينده با من به سخن نشست.

با دلی سرشار از افسوس و توام با تامل در احوال اين روز های ايران گاه از سر خشم و گاه با زبان طعنه و اندرز سخن می گفت.ادبيات عاميانه و دور از ذهن دکتر به هر چه ميمانست الا دانش آموخته سوربن و مشاور عالی يونسکو.اينهم تصويری به يادگار از اين ملاقات غير مترقبه...

پ ن:تصوير از :اميد محدث نازنين بلاگر حذفيات

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه پنجم دی 1386


زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند،
که ره تاريک و لغران است.
وگر دست محبت سوي کس يازي ،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون ؛
که سرما سخت سوزان است...
نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس کين است پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک

نخست سلام.

فصل زمستان آمد و هوا کما کان بقول سيمين دانشور نجوانمردانه سرد...

امروز برای انجام کاری حدود 4 ساعت در بيمارستان بقيه ا... سپاه معطل شدم.

روح نظامی و بی توجهی به ارباب رجوع و رفتار نامناسب بسياری از پرسنل به شدت به چشم می آمد.در آنجا امکان استفاده از کتابخانه را به من ندادند و الخ...

در محوطه بيمارستان شاهد حضور آقايان روحانيون عراقی از مجلس اعلا عراق بودم که به صورت vip با ماشين تشريفات وارد محوطه شده و پس از انجام کار درمانی با روی گشاده می رفتند.

با ديدن اين مناظر غصه دار شدم و کلی سوال در ذهنم روييد.کاش آنچنان که مسئولین به فکر رفاه حال مهمانان عراقی و لبنانی و ... بودند کمی دلواپس وضع اسفناک سلامت شهروندان خويش بودند.

50 نفر آدم در 15 متر مربع ساعت ها معطل ماندند .برای يافتن پاسخ سول ها به دفتر رياست کلينيک آنجا مراجعه کردم که خب نبود.

اميدوارم وضع درمان و سلامت سرزمين مادری در آينده دچار تحول جدّی شود که استمرار روند بی قاعده موجود بسيار نگران کننده است...

دوم امروز سالگرد بسته شدن درب های انجمن اسلامی دانشگاه بو علی سيناست.دوستان من در همدان ضمن تجمعی آرام سالروز به محاق رفتن انجمن را گرامی داشته اند، در اينجا ببينيد.

سوم فرشاد نازنين شانزدهمين روز زندان را تجربه می کند.فرشاد انسانيست صبور .

بی شک تجربه زندگی در منطقه اي محروم و  در سايه محروميت قومی درس صبر به او آموخته.اميدوارم زندان مقاومت او را نشکند به زودی زود شاهد حضور او در کنار خود باشيم.

چهارم در وبگردی روزانه با گونه نوشتار ادبی موسوم به مينيمال مواجه شدم که در واقع بازگويی معانی ژرف در حد اقل واژه است .مينيمال يا کمين در لغات به همين معنيست.مينيمال کم کم جای پای خود را ادبيات ما پيدا می کند.ستون نوشته مينيمال سروش صحت در روزنامه اعتماد نيز نمونه ای زيبا از اين گونه ی ادبی می باشد.اينهم وبلاگ رضا ناظم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:14  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه یکم دی 1386

 

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:45  توسط فرزاد مشیری  | 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

ملی مذهبی دوباره متولد شده ،راستش دیگر سکوت و درنگ را جایز ندیدم.با من همراه باشید تا فراز و فرود یک سرزمین با تمام معتقداتش را روایت کنیم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:50  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

 

 

  امشب می خوام قدری ازاین روزهایم بنویسم.شاید نخستین واژگانی که به ذهنم متبادر می شوداین باشد:

روزها بر "من"چگونه می گذرد؟

بدور از تمام آنچه که می توان تعارف خواند از این روزهای مبتذل از تمام این زندگی روزمره شاکی ام . به گمانم ناخشنودی که نه ناراضی بودن ما از زیست درچنین اجتماعی که تار و پودش را دروغ و ریا بهم تافته می تواند سنجه خوبی باشد که نسل سوم که ما باشیم امید خود  را در پستوهای سرزمین مادری گم کرده است.نسلی  که راه را گم کرده است.نسلی با ارزش های دارونه .

این روزهای سرزمین مادری برای ما که دانشگاه را به مثابه آوردگاه و بزنگاه ترقی و تعالی تجربه کردیم ،شاید بی شباهت به زندانی با دیوار هایی افراشته  باشد که یک میلون و اندی کیلومتر مربع را در برگرفته است و حال انکه معتقدم که بر پادارنده ی چنین نظمی پیش آنکه فرصت یابد در قالب یک نظام سیاسی تعریف شود ،"ماییم".مایی که در من وشما خلاصه می شود.مایی که هیچگاه به مسیولیت اجتماعی که بر ما مترتب است نمی اندیشیم،مایی که در بزنگاه های تاریخی می رویم آنچه که نباید برویم و می آزماییم آنچه که چند باره آزموده ایم...این پست حتما ادامه دارد...  

 

من دگر خوابم می آید ، خسته ام، پیرم

آه!کی این خفته یاران را توانم دید بیداران؟

با دم نمناک سردت،ای نسیم صبح بیداری!

   چشم مستان مرا بیدار کن ، رفتند هشیاران...

                                                                  اخوان

                                                                                    

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:9  توسط فرزاد مشیری  |