
غنچه
در هوای بهار،بالغ شد
در هوای بهار،ياد تو بود
عطر در اتاقم گشوده چتر
ياد تو!
از هميشه عريان تر
* * *
نشسته ده در مه
و مه نشسته به ده
زمين سفيد سفيد و زمان سفيد سفيد...
ستاره ها در شب و نقره ها در مخمل.
"زنده ياد عمران صلاحی"
نوروز در نگاه من يلدای شيداييست!
يلدا يعنی تولد و شيدايی هم يعنی که عاشقی.تولد عاشقی ها!
درست در يک لحظه آنهم تحويل سال به سيصد و شصت و اندی روز اتفاق و رويداد نقب می زنيم و همان اندازه لحظه،انتظار و دم و بازدمی که ديگر به طول و عرض يکسال کش آمده اند را رصد می کنیم .
چشمانم را در آن لحظه می بندم و تصويری کودکانه از خدا را در ذهنم مجسم می کنم،آنها که تا حوالی کوچه ،پس کوچه های مرگ با پای پياده رفته اند می دانند که چه می گويم،فرصتی دوباره برای لمس تمام تن زندگی!اين تمام آن فرصتيست که برای چندی ديگر از شما دريغ نمی شود...
اين ادعای بزرگيست ،اما شايد که شدنيست،اينکه ساده و صميمی گياه دلهامان را به طراوت جوانی و بهارسبز نگه داريم و حضور هميشگی ياد خدا را در ذهنمان ادراک کنيم،این يعنی که به ابتذال تکرار و تنازع دهشتناک زندگانی و نه زندگی! تن نسپرده ايم و اين يعنی همه چيز...
اين روز ها بسيار ديده ام که می نويسند نوروز يعنی روز نو و روز نو يعنی روز از نو روزی از نو...
به گمانم اين تلقی و برداشت سبکسرانه از تمام زندگی بر آمده از ذهن هاييست که به مه نشسته و دلهاييست که چراغ آبادی شان کم رمق سو سو می کند.تقلايی تکراری برای پذيرش برش های متوالی يک واقعيت به نام زندگی...
وقتی به هشتاد و شش ،اين هشت و شش متقارب خيره سر می انديشم و به سراسر اين سال که خود به سيصد و شصت اندی سلول نمور و اينک مرده! تکثیر شده ، به قول امروزی ها فلاش بک می زنم ،انبوه خاطرات تلخ و وشیست که بر سرم آوار می شود ،تو گویی یادشان از فواره ذهن کودن و نارسم شره می کند.
بی شک خوشايند ترين و دل انگيز ترين لحظه های اين هشت و شش متوالی سفر"حج "بود و معنويتی سيال که می شد در آن غوطه ور شد!
و بدترين و تلخ ترين زمان ها وقتی بود که دوستانمان در بهار به بهانه آن نشريات کذايی به زندان رفتند و در ميان تابستان سايرين به آنها ملحق شدند و اين اواخر يعنی در انتهای پاييز،زندان ديگر دانشگاه شده بود...
به قول شفيعی کدکنی گرامی:
در روز های آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زيباست...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
يک روز می توانست
همراه خويشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
پی نوشت:اين هم از مواهب نخستين نوروز سراسر زندگی ماست که بناست از ابتدا تا انتها يکسره تهران بمانيم و خلوت و سکوت رصد نماييم!
بايد صادقانه بگويم که جنبه ی شهری اينگونه ساکت و آرام و البته با هوايی پاک و ملس را ندارم.راستش خيابان هايی اين چنين خلوت ،برايم وسوسه ناک می نماياند.مثه تيری که از چله کمان رها می شود و زوزه کنان تا خود هدف می شتابد می خواهم خود را به تمام آرامش اين شاهراه های گشوده بسپارم و در آسودگی اش رها و گم شوم.
ديشب هم همين حس بطالت زمان های معطل مانده و مکاشفه آرامش و تنهايی شبهای نوروز بود که من را به اتفاق دوستی شفيق به مجموعه سينمايی اريکه ايرانيان در انتهای کوچه مان رساند!
معماری مدرن اريکه يا همان تخت پادشاهی ايرانيان و ديدار آدم هايی با هيبت و دغدغه های متفاوت همه و همه فضايی متکثر و ناهمگون پديد آورده بود.
پيکر هايی تراشيده و شمايل به غايت بزک شده ،به همراه هايلايت های تند و تيز و بنفشی جيغ که به گمانم امسال مد را تجربه می کند همه و همه نمایه ای بود از طبقه متوسط شهری نسل سوم پسين انقلاب!آنها که شايد با تمام تفاوت های ظاهری و نوع آرايش و موسيقی شان گونه ای اعتراض را نمايش می دهند.
نمی دانم که از اين بابت بايد متاسف بود يا که خشنود...اما برای لحظه اي هم که شده در آن هياهوی شادمانی و در هم آغشتگی عطر های مطبوع،آرزو کردم آنها که اينگونه بر آراستگی ظاهر و کنتراست رنگ های تنپوش شان دغدغه دارند می دانستند در همين حوالی ،کمی آنسو تر سه جوان دانشجو به جرم ناکرده،چهار سوی افراشته اوين را تجربه می کنند.
کاش ما به اندازه رنگ هايلايت و نقش نگار روی ناخن هايمان به حضور آنها و خيلی های ديگر در زندان وسواس داشتيم، به قول شیما شاید جهان دیگری هم امکان پذیر باشد...
باری "مجنون ليلی"ملودرامی از جنس فيلمفارسی نازل دهه چهل سينمای ايران بود که فرای نقش آفرينی سوپر استار های اين روز های سينما چيزی در چنته نداشت.چند نمای بصری زيبا و پرداختن به نوعی بازی که نه!قمار زندگی به نام "سه گره"تمام جذابيت های مجنون ليلی ای بود که گویا تمام تنکی و قهقرا سینمای امروز ایران را نمایش می داد.
"سه گره"شرط بندی بر سر زندگی کسی بود که بايست بر ريل قطار دراز کشدو از دو دست و دو پا با هر کدام سه گره به ريل متصل شود.ماراتن او و اين دوازده گره در اندک زمانی که قطار می آمد و اين جان کندن يا جان بدر بردن قدری جالب می نمود.بهر روی دیدن این ملغمه ایرانی را به کسی توصیه نمی کنم و در پایان برای شادی روح سینمای ایران فاتحه مع صلوات...











