تبليغاتX
ملی مذهبی
جمعه سی ام فروردین 1387

 

اين روزها

گنگ اما گويا

با من می گوید:

من را به قابله مرگ بسپار

که ديگر زندگی ضرورت ندارد!

                                    * * *

بايد که گريخت

اين گريز مدام

اين دالان گشوده

اين شهر انباشته...

                                    * * *

دوچرخه!

چرخهايش می لنگد

اما هم چنان می چرخد...

 


 

پ.ن نخست)محکوميت ياران دبستانی پلی تکنيک ،شانيت سياسی و نه حقوقی مناسبات حاکم بر دستگاه قضايی را هويدا ساخت.تنها می توانم بگويم که ابعاد اين اجحاف بزرگ تاريخی فراموش ناشدنيست.متاسفم همین!

پ.ن آخر)منصور نصيری در زمره بهترين عکاسان ايرانيست که کادر را خوب می فهمد و جنس تصوير متمايزی با رنگ های دلنشين ارائه می دهد.تصوير به غايت زيبايش مرا تا نوشتن اين پست کشاند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:26  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

 

به خديجه مقدم و همه مادران صلح .آنها که برای روز های روشن فردا انتظار می کشند...

من پشيمان نيستم

من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم دردآلود

من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خويش بوسيدم

فروغ فرخزاد           

  از انقلاب مشروطه که بحث تاسيس عدالت خانه و پس از آن مجلس و وضع قانون اساسی و ساير قوانين پيش آمد تا کنون هماره يک پرسش در پيش روی سياست ورزان ايرانی قرار گرفته که الهام بخش وضع اين قوانين شرع اسلام باشد يا که قوانين متجددانه غربی؟

به رغم جايگاه ويژه اي که قانون اساسی مشروطيت برای روحانيت قائل می شد،رضا خان به خوبی توانست شمايل دادگستری را آنگونه که می خواست تغيير دهد و پايه گذار نظام نوين قضايی بر مبنای قوانين کشور های پيشرفته غربی باشد.پس از او محمد رضا فرزندش هم  پا در جای پای پدر نهاد و روند پيش رو را امتداد بخشيد و بسياری از سازمان های قضايی مدرن را بنا نهاد.

 

  با وقوع انقلاب اسلامی و برقراری حاکميت جمهوری اسلامی آنچنان که قانون اساسی مشروطه جای خود را به قانون اساسی 1358 داد، قوانين قضايی و سازمان ها و متوليان امر قضا هم دچار تغيير انقلابی و خلق الساعه شدند.دسته دسته طلاب حوزه های علميه بودندکه جايگزين قضات دانش آموخته دانشکده های حقوق می شدند و حاکم شرع و دادگاه های انقلاب و دادسرا بود که برای اولین بار نظام قضای اسلامی مبتنی بر فقه شيعه را  پدید می آورد .

 

  با گذشت سی سال از حاکميت نظام قضای اسلامی و صرف نظر از بسياری تصميم سازی ها و کنش های انقلابی و بدور از تعقل کافی اوايل انقلاب به نظر می رسد قوانين منبعث از احکام اوليه تاريخی و فقه کنونی در حوزه های گوناگونی مانند  خانواده و جزا نيازمند بازنگری کلی می باشد و از اساس  پاسخ گوی بسياری از جوانب متکثر دنيای مدرن امروزی نمی باشد. 

اين شکاف جدی و نارسايی ها وقتی علنی می شود که به ميانه اجتماع می آييم و از نزديک مشکلات و آسيب های اجتماعی توده های مردم را رصد می کنيم.

اين امکان مواجه مستقيم و بی واسطه با تمام اين ناکارايی و نا رسايی ميسر نشد تا در دولت خاتمی با تحقق خرده جامعه مدنی و پديداری سازمان های غير دولتی مدافع حقوق مشخصا  زنان و خانواده،فعالان مدنی توانستند فارغ از سانسور  رسمی و از نزدیک با مشکلات مبتلا به اجتماع آشنا شوند . 

از آن به بعد فعالان حوزه زنان اين جسارت را يافتند تا به رغم تمام تهديد ها و گره های ناگشوده قانونی به آسيب شناسی انبوه مشکلات و به تبع پرونده های  قضايی بر آمده از آن و کلان نظام قضايی و قوانين ناکارا و تبعيض آميز بپردازند.

هرچند که اين التفات و کنشگری ها نسبت به مسائل مبتلابه زنان  ويژه آنجا که قوانين تبعيض آميز را به محک نقد می کشاند از گزند پرداخت هزينه بدور نمانده و ورود به بسياری از اين حوزه  ها هنوز که هنوز تابوست و بر نتافتنی.

به همین روی در اين سالها تجمعات گوناگون زنان در اعتراض به اين قوانين تبعيض آميز و در دفاع از حقوق به حق خود با برخورد های حاد و خشن امنیتی مواجه شده و بسیاری از فعالان پیگیر حوزه زنان گرفتار زندان شده و مجازات کیفری متفاوتی را در پیش روی خود دیده اند.

از ممانعت و تهدید در برگزاری مراسم تا توقیف نشریات و سانسور اخبار حوزه زنان و فیلترینگ گسترده سایت های مرتبط، همه و همه مقاومت هاییست در پیش روی جنبش زنان که نشان از تصلب در برابر کوچکترین تغییرهاست.

 

  کمپين يک ميليون امضا به مثابه ی حرکتی بديع و خود جوش،بر آمده از عزم و اراده يک هسته اوليه از فعالان زنان با اقبال گسترده زنان و دختران با خواستگاه و ديدگاه های متفاوت فکری و اجتماعی مواجه شده است.وسعت جغرافيايی کمپين هم به وضوح از تهران فرا رفته و به سرتاسر ايران تسری پيدا کرده است. در اين ميان نبايد از نقش اطلاع رسانی نوين،گردهمايی های گوناگون و وجود تخصص های متفاوت در گسترش کمپين و جمع آوری امضا های پرشمار غافل شد. 

همچنین مواضع هوشمندانه و حتی تا حدودی محافظه کارانه سياست گذاران کمپين به خوبی نمايانگر عزم مسالمت جويانه و قانون مدارانه ی آنها برای برابری جنسيتی و رفع قوانين تبعيض آميز می باشد. 

اين روز ها هم پس از بسياری از فعالين کمپين همچون دلارام علی ،مريم حسين خواه ،جلوه جواهری راحله عسکری و نسیم خسروی نوبت به خديجه مقدم فعال خوش سابقه حقوق زنان و انجمن مادران صلح رسيد تا به زندان روانه شود .فرای از نحوه ی دستگيری و جنس برخورد های پليس امنيت بازداشت فعالان اجتماعی نمايه ی افزايش هزينه تحول خواهی و برابری جويی و کنشگری برای جامعه اي مطلوب تر است.

 

  گمان می کنم با توجه به انبوه مشکلات زنان وقت آن رسيده فارغ از  هر جدل سياسی و مذهبی دستگاه متولی امر قضا به ريشه يابی انبوه پرونده های تجاوز ،اعتياد و فحشا و مسايلی از اين دست بپردازد و به جای پاک کردن پرسش ،به کمک همين پليس امنيت، زمينه های روانی و اجتماعی پرداختن جدی به اين مسائل را برای بدنه آکادميک و فعالان جامعه مدنی فراهم آورد.

 

لینک مرتبط: اعتراض حدود 600 فعال و كنشگر جامعه مدنی به دستگیری خدیجه مقدم

 


به ياد معلم اخلاق مرحوم دکتر يدا... سحابی

 

 

    خداوند همه چيز مي شود همه کس را...

    به شرط اعتقاد    

    به شرط پاکي دل

    به شرط طهارت روح

    به شرط پرهيز از معامله با ابليس

    بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

    و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

    و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک

    و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

                             و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...

                                                                                                 ملاصدرا

 

  پريروز قرار بود طبق روال اين سال ها مراسم سالگرد  درگذشت مرحوم سحابی از اعضای بنيان گذار نهضت آزادی ايران در محل حسينيه ارشاد برگزار شود که با ممانعت وزارت اطلاعات،کل برنامه منتفی شد.

در اين زمانه وا نفسا که اجازه  برگزاری مراسم برای سعيد امامی هم داده می شود و در آن آقای حسينيان منبر می روند و در مناقب "آقا سعيد" سخن می رانند ،ممانعت از برگزاری مراسم انسانی آزاده و معلم اخلاق که تمام عمر خود را صرف مبارزه با ستم و تلاش در راه آزادی نموده است ،باعث تاسف و شرمساریست.بهر روی ياد و خاطره اين انسان وارسته و مبارز آزاده را گرامی می دارم و از خدای مهربان برای فرزند شايسته ايشان سلامت و سربلندی آرزو مندم.

اين هم متن نامه انتقادی و مشفقانه مرحوم سحابی به رهبری که انتشارش موجب تعطيلی روزنامه نشاط شد و در آخر پیام تسلیت رهبری به مناسبت درگذشت مرحوم سحابی...

 


 تفسیر سوره عصر آیت ا...منتظری 

   پيرمرد را دوباره می پايم نحيف و رنجور اما سرشار از اراده و  خواست   می نويسد می خواند می گويد می شنود.قصه تلخ روزگار را رصد می  کند  .

همچنان با وجود کهولت هشتاد و چند ساله در پاسخ استفتای فتنه انگیز بسيج دانشجويی پيرامون سه يار دبستانی پلی تکنيک چه جانانه از بی گناهی شان نوشت و با مبانی فقه اقامه دليل و برهان کرد.

اين روز ها در ديدار با اصلاح طلبان از تفسير سوره عصر گفته است.اين بيان شيوا و نوع تصوير سازیِ ضمن اين تفسير مانند آبی بر آتش، در دلم آرامش و روشنی آفريد.خداوند به اين مرد راسخ و روشن ضمير طول عمر دهد... 

پیرو:اينهم دیدار آقای منتظری با دست اندرکاران نشريه نامه.

 

 


 پ0ن)رفقای ما در انجمن اسلامی منتخب دانشجويان دانشگاه بوعلی سينا همدان پس از مدت ها جلسه مجمع عمومی در محاق را تشکيل داده اند و طی مراسمی درخور  با حضور عبدا... مومنی و صابر شيلخلوی نازنين و دکتر فخر الدین حیدریان گرامی از نويد لطيفی و عرفان کريمی از اعضای سابق و البته دوستان قدیمی تجليل کرده اند.برای آنها توفیق روز افزون آرزو مندم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:49  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

 

 

من آبگیر صافیم ،

 

اینک به سحر عشق ،

 

از برکه های آینه راهی به من بجو !

 

احمد شاملو

 


پ.ن)و چه حس غریب و نمناکیست وقتی که نوشته هایت بالا نمی آیند ...

اما انگار  انتظار دارد در دلم شکوفه می زند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:26  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه هفدهم فروردین 1387

 

اين نوشته رد پاييست از حضور و مکاشفه نوروزی روستايی به نام "نوبران"در ميانه راه ساوه به همدان.                                پیشاپیش پيشکش اهالی آبادی ...

 

ماه بالای سر آباديست

اهل آبادی در خواب

روی اين مهتابی ،خشت غربت را ميبويم

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار ،به لب کوزه ی آب

سهراب سپهری

 

از شهر که می زنی بيرون،همينکه سوسوی چراغ هايش نا پيدا می شود،اين تلنگر آژيرهای نورانی آبيست که می نوازدت و جاده،اين رونق هميشگی،با توالی پيچ خوردن هايش می پيچاندت.

کمی آنسو تر پشت آن تپه ماهورها اندک اندک ،وسعت آبادانی پيدا می شود.

 

 

شب ديگر دامنش را بر دامان آبادی گشوده.هر چه هست مهمانی افلاک است و ماه، باد ، ستاره و ابرهايی پنهان ...

آبادانی آبادی از قهوه خانه اي کوچک در سر پيچ تند جاده می آغازد و از آن به بعد کوچه پس کوچه های سراشيب خلوتيست که بايست آنرا با نيش گازی محتاط پيمود تا مبادا سکوت و آرامش توامان روستا خشی بردارد.آنطرف تر ها کنج ميدانگاهی بسيط و گشوده می توان فهميد،آب آبادانيست.يک کهريز که در خواب خرابه های آبادی می خروشد!درست همانجاست که آبادی با چهار کوچه سراشيب سنگلاخ به خانه های اين چند ده خانوار اهالی می انجامد.

 

در هوايی ملس  ،عطر خاک نم باران خورده همه جا پیچیده،رطوبتیست خنک که بر  پوستم نشسته انگاری،می خواهم که کش بيايم و قد بکشم مدام!

 

ديگر يخ ها شکسته ،برفها آب شده اما انگار روستا در سيطره جيرجيرک ها تنها مانده.

از آن دورتر ها صدای تلمبه زدن مردی می آيد که مدام نفس نفس می زند .آرام آرام ،روشنايی والورش در سياهی چشمانم می رقصد...

 

شب هنوز که هنوز نرفته اما سپيده روييده!نرم نرمک شب لحاف سياهش را از سر آبادی  می کشد و بی سر و صدا تمام می شود انگار نه انگار که مهتابی ،ستاره اي ،سکوتی بوده که بوده!

 

در ايوانی مشرف به سرتاسر آبادی ايستاده ام و نسيمی خنک پهنای صورتم را می نوازد،کمی بعد ،از مسجد ميدانگاه نوای اذانی دلنشین است که می آيد به گمانم موذن زاده است که اينچنين  ملکوتی می خواند.چراغ های جاده همچنان و همچنان سوسو می کند و  همزمان دسته های روشنايی باريکی از ميان مواج چينه ها سرک می کشد و پرتو های رنگ بر بوم کاه گلی می پاشد!

 

اينجا روستاست ،هر چه هست شفاف و خواستنيست و نمايه ی زندگانی بی هيچ ريا، تعارف  و تکلف جماعتی صبور ،سختکوش و مهربان.

 

بر در هر خانه اي کوبه ايست فلزی با انبوه نقش و نگار و ملحقات گونه گون و کمی آنسوتر سکوييست که می شود حوالی غروب روز های نه سرد و نه گرم بدان تکيه زد و  با استکانی چای خستگی ها و جان کندن های مدام يک روز کاری را به باد فراموشی سپرد.

 

کودکان آبادی با چشمانی براق و همان شادمانی های بکر کودکانه سر تاپای نا متعارفت را رصد می کنند و ناگهان انبوه پرسش هاييست که بسويت پرتاب می شود.

اينجا اهالی روستا با قلب های صنوبری مهربانشان و با چاشنی مختصر لبخندی تو را به مهمانی خانه های گشوده ی کاه و گل اندودشان می خوانند.

 

اين سقف های افراشته چوبی و کنده های معلق و کفال های بيرون زده از ديوار های باربر قطور و البته کف پوش های معجون سنگ و سيمانی...

داخل که می شوی داس و الکيست که بر در و ديوار دهليز آويخته!ايوان سرشار گلهای اطلسيست و تنه تاکی آن طرف تر ها در سنگلاخ سيمانی گرفتار آمده و سر خم داشته!

کنج باغچه  داربستی چوبی شاخه های تاک و دهانه چاه را با هم در آغوش گرفته.ديگر صدای چرخ چاه می آيد اين يعنی که مهمان آمده!

 

باغچه را تازگی ها بيل زده اند انگار،پس از آن زمستان سخت و شداد،زمين هم گويی آز زياده نفس کشيدن هایش را دارد!باری در پيش چشمانمان شکوفه های خندان با باد می رقصند.

 

امامزاده و گورستان آبادی بر فراز تپه اي بسان سپيدی قله های کوهساران پيداست،بايد که جنبيد و رفت تا آن بالا بالا ها،کنار آن حوض سيمانی يا که شايد درخت کهن آرزوها!آنجا که حاجات و خواستن های مدام با نوار های سبز بی قراری و اميد به شاخه هايش گره زده می شود!نمی دانم شايد هم کنار پنجره ی چوبی ضريح با دستانی افراشته و قفل هايی آويخته!

 

نرم نرمک بايد که برخيزم و بروم،بر بلندای کاجستان قارقار کلاغ هاست که می آيد...

 

بهر روی آبادی ،آبادان تا هماره...

گوسفندان در آغل

مال ها در طويله

زاغه ها لبريز

کاه انبار ها سرشار

چاه ها پر آب

 مطبخ ها پر دود

تنورک ها سوزان

فانوس ها فروزان

دارهای قالی، افراشته

نقش و نگار ها ،رنگارنگ

 


 

پ.ن)آدميت هم رفت ،در سوگ آدميت همین بس که تاريخ نگاری معاصر ايران به مرحمت انشای دستوری تاريخ و جماعتی ملون از توده اي تواب تا اصلاح طلب اصول گرا دستخوش تعرض و خدشه ی جدی قرار گرفته است.اکنون تاريخ معاصر نيازمند راويان و محققانيست  پژوهنده تمام حقيقت بسان آدميت ،مکی و کسروی تا که آنچه برما رفته و می رود را برای نسل های نيامده بی هيچ نقصانی روايت کنند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:21  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

 

غنچه

در هوای بهار،بالغ شد

در هوای بهار،ياد تو بود

عطر در اتاقم گشوده چتر

ياد تو!

از هميشه عريان تر

                               *  *  *

نشسته ده در مه

و مه نشسته به ده

زمين سفيد سفيد و زمان سفيد سفيد...

ستاره ها در شب و نقره ها در مخمل.

                                                     "زنده ياد عمران صلاحی"

نوروز در نگاه من يلدای شيداييست!

يلدا يعنی تولد و شيدايی هم يعنی که عاشقی.تولد عاشقی ها!

درست در يک لحظه آنهم تحويل سال به سيصد و شصت و اندی روز اتفاق و رويداد نقب می زنيم و همان اندازه لحظه،انتظار و دم و بازدمی که ديگر به طول و عرض يکسال کش آمده اند را رصد می کنیم .

چشمانم را در آن لحظه می بندم و تصويری کودکانه از خدا را در ذهنم مجسم می کنم،آنها که تا حوالی کوچه ،پس کوچه های مرگ با پای پياده رفته اند می دانند که چه می گويم،فرصتی دوباره برای لمس تمام تن زندگی!اين تمام آن فرصتيست که برای چندی ديگر از شما دريغ نمی شود...

اين ادعای بزرگيست ،اما شايد که شدنيست،اينکه ساده و صميمی گياه دلهامان را به طراوت جوانی و بهارسبز نگه داريم و حضور هميشگی ياد خدا را در ذهنمان ادراک کنيم،این يعنی که به ابتذال تکرار و تنازع دهشتناک زندگانی و نه زندگی! تن نسپرده ايم و اين يعنی همه چيز...

اين روز ها بسيار ديده ام که می نويسند نوروز يعنی روز نو و روز نو يعنی روز از نو روزی از نو...

به گمانم اين تلقی و برداشت سبکسرانه از تمام زندگی بر آمده از ذهن هاييست که به مه نشسته و دلهاييست که چراغ آبادی شان کم رمق سو سو می کند.تقلايی تکراری برای پذيرش برش های متوالی يک واقعيت به نام  زندگی...

وقتی به  هشتاد و شش ،اين هشت و شش متقارب خيره سر می انديشم و به سراسر اين سال که خود  به سيصد و شصت اندی سلول نمور و اينک مرده! تکثیر شده ، به قول امروزی ها فلاش بک می زنم ،انبوه خاطرات تلخ و وشیست که بر سرم آوار می شود ،تو گویی یادشان از فواره ذهن کودن و نارسم شره می کند.

بی شک خوشايند ترين و دل انگيز ترين لحظه های اين هشت و شش متوالی سفر"حج "بود و معنويتی سيال که می شد در آن غوطه ور شد!

و بدترين و تلخ ترين زمان ها وقتی بود که دوستانمان در بهار به بهانه آن نشريات کذايی به زندان رفتند و در ميان تابستان سايرين به آنها ملحق شدند و اين اواخر  يعنی در انتهای پاييز،زندان ديگر دانشگاه شده بود...

به قول شفيعی کدکنی گرامی:

در روز های آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر

زيباست...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

يک روز می توانست

همراه خويشتن ببرد

هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک

 


 

پی نوشت:اين هم از مواهب نخستين نوروز سراسر زندگی ماست که بناست از ابتدا تا انتها يکسره تهران بمانيم و خلوت  و سکوت رصد نماييم!

بايد صادقانه بگويم که جنبه ی شهری اينگونه ساکت و آرام و البته با هوايی پاک و ملس را ندارم.راستش خيابان هايی اين چنين خلوت ،برايم وسوسه ناک می نماياند.مثه تيری که از چله کمان رها می شود و زوزه کنان تا خود هدف می شتابد می خواهم خود را به تمام آرامش اين شاهراه های گشوده بسپارم و در آسودگی اش رها و گم شوم.

ديشب هم همين حس بطالت زمان های معطل مانده و مکاشفه آرامش و تنهايی شبهای نوروز بود که من را به اتفاق دوستی شفيق به مجموعه سينمايی اريکه ايرانيان در انتهای کوچه مان رساند!

معماری مدرن اريکه يا همان تخت پادشاهی ايرانيان و ديدار آدم هايی با هيبت و دغدغه های متفاوت همه و همه فضايی متکثر و ناهمگون پديد آورده بود.

 پيکر هايی تراشيده و شمايل به غايت بزک شده ،به همراه هايلايت های تند و تيز و بنفشی جيغ که به گمانم امسال مد را  تجربه می کند همه و همه نمایه ای بود از طبقه متوسط شهری نسل سوم پسين انقلاب!آنها که شايد با تمام تفاوت های ظاهری و نوع آرايش  و موسيقی شان گونه ای اعتراض را نمايش می دهند.

نمی دانم که از اين بابت بايد متاسف بود يا که خشنود...اما برای لحظه اي هم که شده در آن هياهوی شادمانی و در هم آغشتگی عطر های مطبوع،آرزو کردم آنها که اينگونه بر آراستگی ظاهر و کنتراست رنگ های  تنپوش شان  دغدغه دارند می دانستند در همين حوالی ،کمی آنسو تر سه جوان دانشجو به جرم ناکرده،چهار سوی افراشته اوين را تجربه می کنند.

 کاش ما به اندازه رنگ هايلايت و نقش نگار روی ناخن هايمان به  حضور آنها و خيلی های ديگر در زندان وسواس داشتيم، به قول شیما شاید جهان دیگری هم امکان پذیر باشد...

باری "مجنون ليلی"ملودرامی از  جنس فيلمفارسی  نازل دهه چهل سينمای ايران بود که فرای نقش آفرينی سوپر استار های اين روز های سينما چيزی در چنته نداشت.چند نمای بصری زيبا و  پرداختن به نوعی بازی که نه!قمار زندگی به نام "سه گره"تمام جذابيت های  مجنون ليلی ای بود که گویا تمام تنکی و قهقرا سینمای امروز ایران را نمایش می داد.

"سه گره"شرط بندی بر سر زندگی کسی بود که بايست بر ريل قطار دراز کشدو از دو دست و دو پا با هر کدام سه گره به ريل متصل شود.ماراتن او  و اين دوازده گره در اندک زمانی که قطار می آمد و اين جان کندن يا جان بدر بردن قدری جالب می نمود.بهر روی دیدن این ملغمه ایرانی را به کسی توصیه نمی کنم و در پایان برای شادی روح سینمای ایران فاتحه مع صلوات...