تبليغاتX
ملی مذهبی
سه شنبه سی ام بهمن 1386

  فلسفه تاريخ دعوتيست  به انديشيدن پيرامون تاريخ! آيا تاريخ مولود اراده اي هوشمند است  و يا اينکه صرفا اتفاقاتيست  فارغ از محتوی و بی هيچ غايتی.

فلسفه تاريخ مذهبی رد خدا را در تاريخ می بيند و فلسفه تاريخ ماترياليستی روابط اقتصادی را محرکه تاريخ بر می شمرد.

بهر روی تاريخ برای آدمی نه تنها خاطره بلکه سرچشمه زندگيست و پايه ايست که  حيات بر آن استوار است.

 شايد از آن جهت به مطالعه تاريخ می پردازيم که وضع کنونی جهان را درک کنيم و مسئله آينده را بفهميم.تاريخ می خوانيم تا جهت اصلی را در يابيم و عنصر آگاهی تاريخی را کسب نماییم.

تمام اينها در دوران افول و بحران ها اهميت مضاعف می يابد آنچنان که به مدد تاريخ از تمام ابعاد تاريخ آگاه می شويم و وضع خود را بهتر از هميشه در می يابيم.انديشيدن فلسفی هم يعنی همين           "به خويشتن خويش  واقف  شدن ها".

تاريخ، انديشيدن و فلسفه ی  بلند را در زمان های انحطاط ممکن می سازد،امکانی که اميد و قوت قلب رهايی می آفريند!

 

   اسپند ،ماه محبوب من است به دو سبب.نخست اينکه مژده ی نوروز و گشايش و بهار  را می دهد و نفس های آخر زمستان و سرما را تصوير می کند و فرای تمام اينها تقويم و روز شمارش سرشار است از رخداده ها و روز هايی تاريخی که اسفند آبستن تمام آنهاست.اسفند  برای من مترادف است با سالمرگ پيشوای سياست ورزی ايرانی دکتر محمد مصدق ،هشت مارس روز جهانی زن و سالروز ملی شدن صنعت نفت.

 جنبش دانشجويی می تواند با تداوم شوک های پی در پی خود و استقبال از اين رويداد های تاريخی فضای سياسی بسته را اندکی بگشايند و در روزگار افول تاريخ اميد و قوت  قلب يابد.

دوستان انجمن اسلامی منتخب دانشجويان دانشگاه بوعلی سینای همدان امسال دست به کار شده اند و با ميزبانی برنامه اي چند روزه  به ابعاد ملی شدن صنعت نفت و نقش آن در تاريخ معاصر می پردازند.

از بخت ياری اينکه از من هم دعوت شده است تا به همدان بروم و پيرامون نقش دکتر مصدق به تفصيل صحبت کنم.

از اين روی تا پنجشنبه 9 اسفند در چند پست به بازخوانی فيش ها و مقالات و نوشته ها  پيرامون اين موضوع خواهم پرداخت و در اين بين از معرفی کتاب های جالب توجه در اين زمينه غفلت نخواهم کرد.

اميد است که مقبول افتد.


 

  پيشنهاد کتاب:"خاطرات آنتونی آيدن "ترجمه کاوه دهگان انتشارات فرزانه

آنتونی آيدن نخست وزير وقت انگلستان می نويسد:"ما را از ايران بيرون کرده بودند ،آبادان را از دست داده بوديم .قدرت و نفوذ ما در سراسر شرق ميانه متزلزل شده بود...صفحه ی 285

خبر سقوط مصدق زمانی به من رسيد که دوران نقاهت را می گذراندم.آنشب با خيال راحت ،شادمانه خوابيدم..." 

 


  و اما نقل يک خاطره:

احمد توکلی همسايه ماست!چند سال پيش در جمعی که من هم حاضر بودم پيرامون دکتر مصدق و آيت ا...کاشانی سخنرانی مفصلی کرد. در نهايت آسمان ريسمان بافی های به سبک خودش مصدق را مزدور و جاسوس انگليس خواند.

حسب نوع آدم های آن جمع و سنگينی فضا امکان و فرصت اعتراض برايم مهيا نشد اين ماند تا چند سال بعد که توکلی به واسطه کانديداتوری انتخابات نهم رياست جمهوری به دعوت بسيج دانشجويی به دانشگاه ما آمد و این بار نیز  سخنرانی پرشوری در نفی بی عدالتی و تبلیغ برنامه های آنچنانی خود کرد.

آن هنگام بود که به عنوان منتقد توکلی و مجلس هفتم در ضمن صحبت هايم به آن جلسه و حرف های ايشان نقب زدم.دکتر توکلی که اينبار قرارش بی قراری شده بود به صرافت افتاد و تمام حرف هايش را پيرامون دکتر مصدق پس گرفت و با لحنی غير مترقبه از او ستايش کرد.

با خود گفتم اين اصول گرايان چپ نمای برخاسته از دنده راست چه بی اصول شده اند .

1000 تعرفه رای اين جمع ارزش اين را نداشت که او  از سنگ تمامی که برای جريان سياسی مظفر بقايی،حسن آيت ، محمود کاشانی و فداييان اسلام گذاشته اين چنين عدول کند.

راستی اين اسامی را به ذهن بسپاريد پيرامونشان بيشتر خواهم نوشت...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:25  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
 
از بلندای قامتی
                     که اينک تکيده
از پلک هايی
                     که اکنون آرميده
کاش می خواندی
                            اندوه مرا!
باشد!
           واژه هايم را ديگر
                                 به آسمان خ.ی.ا.ل تو
                                                        نمی پراکنم
باشد!
باشد که نباشد...
                   د.ر.ي.غ
دریغ از با تو بودنی
            روزنی
            نوری
            کلامی

پ.ن) گل مادر  را بسيار دوست می دارم ويژه اينکه در اوج ماتم و تنهايی می توان به آن پناه برد ...در کنار آنجا جاييست که می توان بهترين مارلبرو قرمز های تمام عمرت را در هوای بهترين ها دود کنی...

افسوس که امشب دیگر باران نیامد!

پ.ن دیگر )مینا مومنی پیرامون خود را در توالی سیاه و سپید ثبت کرده است...دیدن گالری مجازی اش را به همه توصیه می کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:50  توسط فرزاد مشیری  | 

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

تو نيستی که ببينی چگونه پيچيده است

                                              طنين شعر نگاه تو در ترانه ی من

تو نيستی که ببينی چگونه می گردد.

                                              نسيم روح تو در باغ بی جوانه ی من

                                                                                       فريدون مشيری

 عجيب است که گرفتار چهار زندان بزرگيم :طبيعت ،تاريخ ، جامعه و البته خود !

جبر طبيعت را علم پندار می کند، تاريخ را فلسفه علمش راز می گشاید و جامعه را به طريق قواعد علوم اجتماعی می توان شناخت.اما آنچه که می ماند چهارمين زندان است.زندانی به گستردگی تمام غريزه ها و حمله داری تمام حوائج ذات ما.

باری رهايی از بزرگترين زندان به عشق ميسر است و بس .

عشقی که تو را خود آگاهی و آفرینندگی خدايی می بخشد تا خود را آنچنان که طبيعت ساخته است ويران کنی و آنچنان که معشوق خواسته  بسازی...

پ .ن) غمگين تر از ما

         هرگز نمی ديد

        چشم ستاره در روزگاران!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:9  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

بگو

صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب؟

بگو مگر تو بگويی،

در اين رواق ملال

کسی چون من به نماز شکايت ايستاده است؟

                                                        * * *

...و من تکيده و غمگين به راه می افتم.

و آفتاب ،همانگونه سرکش و مغرور،

به انهدام جهان خراب می نگرد.

                                                               فريدون مشيری

 استکانی چای و طعم شيرين حبه اي قند شايد تمام آن چيزيست که بلاهت اين روزمرگی را ملاحت يک زندگی ميکند و ديگر هيچ!

اين روزها تمرين می کنم که بيشتر به پيرامونم توجه کنم و سرسری و پر شتاب از کنار تمام اين تکرار نگذرم...از کودکی ها کمتر بی هدف بيرون زده ام.شايد چيزی بنام قدم زدن در قاموس گرفتاری ها و تنبلی هايم تعريف نا شده است!

اين زندگی با تمام اندوه و هژمونی تکرارش هنوز برايم ارزشمند است!هنوز هست خانواده اي همدل و خوشبخت و دوستانی شفيق که لحظه لحظه آن را بشود تحمل کرد!

ديگر اين شب بيداری ها !اين فراموش کردن ها ،اين خواندن و نوشتن های پیوسته،حتی اين نامجويی که اين روزها در گوشم ساختار شکنی اش را به رخ می کشد و "همیشه عشق را در مراجعه می بیند"،مطبوع و دلنشين می آيد.

آسفالت  کوچه ی ما همچنان خيس است!تک و توک برگيست که از بالای چنار های ايستاده عبور پرشتاب مسافران پياده را می نگرد ...

اينها را گفتم تا آغاز يک تلنگری باشم برايتان تا از لاک روزمرگيتان بر خيزيد.اين حجابی که غفلت از تمام رنگ ها و خاطره های يک زندگی در برابر ما می گستراند شايد استهلاک تمام ادراک ماست.

بياييم در لحظه باشيم و از تمام سادگی های زندگی بهانه اي بسازيم برای تداوم هر چه بهتر آن!

شايد ما اندازه پلک زدنی هم در دیده ی دنيا نباشيم!


پ .ن )بی اندازه خشنودم.سعيد حبيبی عاقبت آزاد شد.او بی هيچ تعارفی مرديست مترقی از  تبار چپ ايرانی!

وصف پايبندی هميشگی اش به اخلاق سياسی را  از دوستان متفاوتی بسيار شنيده ام.

منش و اخلاق و سواد تئوريک زبانزد او می تواند الگوی خوبی برای تمام کنشگران و فعالان دانشجويی به خصوص دوستان متمايل به چپ باشد.

پ .ن دیگر)با سپاس از گلناز بهشتی عکاس خوب ایرانی که تصویرش زینت بخش نوشته من شده است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط فرزاد مشیری  | 

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

از بلندای قامتی که اکنون تکيده

از ميان پلک هايی که اينک آرميده

کاش می خواندی اندوه مرا!

باشد

باشد که نباشد

دريغ از با تو بودنی ،روزنی ،نوری،کلامی!

دختر همسايه ما اين روزها دغدغه هايش را ،واژه هايش را در آسمان خيال من می پراکند!

اوست که در تداوم يک زندگی شايد، بيهوده،در توالی تمام دم و بازدم های عاصی يه انسان کم رمق و خسته جريان دارد.واژه هايم در ميانه اين همه حس خوب ،اين همه احترام و اميد همچنان معلق می مانند...

اين روز های من سرشار است از اشتياقی بی کران به مکاشفه او و آنچه در ذهن او می گذرد!

دغدغه هايش در ابتدای افق بيست سالگی تمام تحسين مرا بر می انگيزاند...شايد سيمای مهربان و اراده مصممش مرا به روز های جوانی ام می سپارد...روز هايی متفاوت و آغشته به تمام آنچه ميتوان از رضايت تعبير کرد...

واژه های من مدام در دامان اين تعلق ذهنيست که گرفتار می آيند و بيات می شوند.آنچنان که تمرين رهايی واژه يا شايد واژه رهايی سخت سخت می نماياند.

اندک زمانی نيست که از يک انتظار می گذرد و صادقانه اوست که در نهايت خواستنی هاست!

آدم های نيک و بد قصه ی من ،می آيند و می روند و در تداوم اين رفتن و آمدن هاست که همنشينی می آيد و همنشينيست که کار از کار می گذراند و کوهی تعلق و خواستن و انتظار پديد می آورد و من هماره از اين تکه داستان گريزان بوده ام.

آنچنان که از کوچه های تباه و تاريک منتهی به خيابان انقلاب هراسيده ام...

بگذريم...

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم

تنها نشسته

برگ روی احساسم می لغزد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:36  توسط فرزاد مشیری  | 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
برشی دارد اندازه ی عشق .
زندگی چيزی نيست ،که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

                                                                                    "سهراب سپهری"
                                                                * * *
اين شبها را با انتظاری وحشی در تمام وجودم به صبح می رسانم.
با هر فريادی آرام آرام به پستوی تنهايی هايم می خزم و آشفته تر از تشويش با خودم تمام آنچه که "من" نام دارد کلنجار می روم .
سال به ماه ،ماه به روز،روز به ساعت ،ساعت به دقيقه و دقيقه به ثانيه در نهايت بيهودگی تکثير می شود.

اينک خسته ام ،سرگردان.
تنها و خانه بدوش .
دلم کافه اي مي خواهد سرشار از آدمهايی اي از جنس آشنايی و صميميت
شايد آنوقت  مي شد به ميز کنار پنجره گشوده به حياط هميشه در خواب اکتفا کرد و  دود بهمن و پنجاه و هفت در دم و بازدم يک ريه که ديگر از ابديت  پر و خالی نمي شود فرو کرد.
همچنان می انديشم به معصوميتی از دست رفته و ديوار های افراشته انتظار...

                                                               * * *
به کودکی هايم سفر ميکنم به شهوت "بيشتر دانستن" های لعنتی که بعد ها مکافاتی بود پيوسته و دردناک برای يک زندگی نارس!
چه بگويم که شرمسارم .از نسلی که متعلق به آنم ،از فرزندانی ناديده که روزگاری برايشان خواهم گفت؛ "از رنجی که ميبريم".من از خود خدا شرمسارم...
جوانی ام ،احساسم ،انديشه ام و تمام بودم به "سياست"،اين نمی دانم چند هجايی هر جايی گذشت.

به خواندن و نوشتنی بيهوده

به گفت و شنودی بی ثمر

 به امام زاده که نه تنها شفايی نداد که قوز بر بالای قوز سرگردانی هايم افزود ...

آمدم نبود ،نياييد که نيست...
بايد پناه برد به آنچه که از خدا در ذهن هامان بنا کرده ايم :از معمای شهريار/از مطلق بودن حاکميت يا مطلق بودن حاکم/از ماترياليستی تاريخی و بهره کشی سرمايه دارانه/از آزادی سياسی تا آزادی واقعی...
هوا سرد است ،دستهايم را بر هم مي سايم .دیگر شيشه های عينکم بخار گرفته. باد می وزد و اینبار یاد گرفته ام که کلاهم را دو دستی بچسبم...
                                                                        

 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:43  توسط فرزاد مشیری  | 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

هر کجا باشم
آسمان مال من است .
پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچ های غربت
                                           * * *
 شمايل اين خانه ی مجازی هم دستخوش دگرگونی شد ...کاش انديشه و کردارمان هم فرصتی می يافت تا به همين راحتی با چند کليک ساده تحول يابد.
انتخاب ،گذار، انتظار و شکيبايی ... تمام آنچيزيست که مي توان در مورد فلسفه اين انتخاب گفت.گذار ما بسوی فرداهايی بهتر حرکتيست روشن، بر آمده از انتخابی درست که بر بستر زمان و شکيبايی  مهيا می شود.

راستی "اين راه را نهايت صورت کجا توان بست!"


پ.ن)از  کاوه رضایی نازنين بی نهايت سپاسگزارم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط فرزاد مشیری  | 

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

ابری نيست
بادی نيست
می نشينم لب حوض :
گردش ماهی ها ،روشنی،گل،آب.
پاکی خوشه ی زيست...
                                         * * *
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ،صبح را روی زمين می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چيز .
روزنی دارد ديوار زمان،که از آن چهره من پيداست...

                                                                              سهراب سپهری


 دو قدم مانده به صبح به گمانم دلنشين ترين برنامه ی اين سالهای رسانه همگانيست که با اجرای متمايز محمد صالح علا هنرمند برجسته سعی دارد نگاه به نسبه جامعی به مقوله فرهنگ و هنر داشته باشد.
تفکيک مشخص زمان برنامه به بخش های گونه گون و پخش وله و نماهنگ و گزارش های بر آمده از متن اجتماع و فرهنگ ايرانی و رويکرد مناسب به سينمای جوان و پخش فيلمهای کوتاه ،همه و همه نويد بخش تولد برنامه ايست غير متکلف که فرهنگ را از حاشيه به متن ارتباطات انسانی گسيل می دارد.
حضور چهره های ماندگار و البته در محاق عرصه فرهنگ و هنر ويژگی ممتازيست که براحتی از آن نميتوان گذشت .
چيدمان زمانی و فضايی برنامه از زمان پخش تا شکل و فرم وله ها و نحوه اجرا ،نمايه دغدغه های انسان هاييست از جنس فرهنگ و هنر که معاشرت با نماد های فرهنگی يک اجتماع را در ارتقای آگاهی ها  تجويز می کند.
دکور و مبلمان به کلی متفاوت دو قدم مانده به صبح ياد آور تلاقی سنت است و مدرنيسم در دل جامعه اي شبه مدرن.

از آنجا که با حوض آبی رنگ کوچک ايرانی با فواره اي شره کنان سنت را، معماری ايرانی را، به رخ می کشد و با دريچه هايی نيمه گشوده از قرص و هلال های متفاوت ماه ،امتداد شب و شکيبايی و اميد صبح را ياد آور می شود و در بطن تمام اينها با استفاده از رنگهايی با کنتراست بالا و  مبلمانی  نوين به همراه  ادبيات کلامی و آيتم هايی وارداتی روحی مدرن را در دل اين کالبد می آفريند.
فرای از تارنمای قابل قبول دوقدم مانده به صبح ،اندک جستجويی در دنيای مجازی اقبال چشمگير  طبقه متوسط ايرانی  به اهتمام برنامه سازانی هویت طلب را آشکار می سازد و اين شايد تمام آن چيزيست  که امتداد شبهايم را  راس ساعت يازده به شبکه چهار رسانه همگانی می رساند که

اما صبح ديگری در راه است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:47  توسط فرزاد مشیری  | 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

 

بيا كفن‌هاي‌مان را چند روزي
روي بند باد بدهيم
بوي كفتار مي‌دهد.
آن‌وقت مي‌شود تا خيابان انقلاب
يك تنه دشمن كشت بي‌كفن
آن‌وقت بوي خون كه داد دستان‌مان
عاشق مي‌شويم
كفن را به من بده
وقت مرگ است
زنده‌گي بتمرگ...

  هر سال ناگهان چه زود دير می شود و انقلاب اين کودک نوباوه در کوچه های همين حوالی سرد و تاريک دوباره پرسه می زند و ريسه های خود را بر در و ديوار کوتاه و نمور بی تفاوتی يک اجتماع دوباره می آويزد.

با پرچم های افراشته ناوگان واحد اتوبوسرانی بود که ذهنم به روزهای کودکی سرک کشيد ، خاطراتی سراسر رنگی از يک دهه متمايز در هر سال!

از طعم شيرين آب نبات هايش و ديوار های آغشته به روزنامه های کهنه ی کاهی،از قسم به اسم آزادی تا لاله هایی به خون خفته...

از قبرستان هايی آباد تا احساس گمشده در رجعت به سرزمين مادری!

 نسل سوم  انقلاب در پس تجربه سی سال روزگار خاکستری نسبت خود را با مفهومی سه هجايی و البته بر آمده از ديالکتيک چپ به نام انقلاب يافته است،نسل ما شايد آبست و انقلاب آتش...

همچنانکه به روشنی دريافته ايم کشتزار يک انقلاب گياهی جز خشونت و ويرانی و استبداد ثمر نمی دهد.

شايد در پس تمام اين سی سال تمرين مداوم استقلال و آزادی و تمام دستاورد های ناخواسته يک انقلاب از برادر کشی و انسداد داخلی تا جنگ و جبهه های خونين زمان آن فرا رسيده باشد تا گفتمان متکلمان وحده نشسته بر سرير قدرت در معرض نقد جدّی قرار گيرد.

براستی که چه ميزان و با به چه نسبتی به اهداف و آرمانهای انقلاب57 دست يافته ايم؟کاش پيش از حساب پس دادن به پروردگار قدری با خود صادق بوديم و فرای تمام اين جبروت و تقدس ساختگی به حافظه تاريخی خود تلنگر می زديم...

 

بادبادک های کودکان آزادی

                                             روزی

                                                      در خيابان انقلاب 

                                                                                   افراشته


پ .ن)دوست خوبم فرشاد دوستی پور پس از تحمل بيش از پنجاه روز چهارسوی افراشته زندان عاقبت آزاد شد.همزمان با نوای اذان بود که خبر خوش آزادی اش را شنيدم ،اين دل انگيزترين اذانی  بود که به تمام عمرم شنيده بودم.

 پ.ن دیگر)احمد بورقانی رفت .خبری  ناگهانی و باور نکردنی ...چه بگويم که واژه ها يخ مي زند مدام.

چه ميتوان کرد جز آرزوی آرامش برای برای روح او  و شکيبايی و اميد برای سهام الدين بورقانی نازنين...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:3  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

از تهی سرشار
جويبار لحظه جاريست
پنجره بازست و آسمان پيدا...          
قليان اين تنهايی لعنتی و انبوه کار های نشده آزارم می دهد .
گاه و بيگاه آرزو می کنم کاش آن يک باری را که تا حوالی خيابان مرگ رفته بودم بازگشتی مرا نبود و...
بگذريم ...اين دل پر         اين نگاه خسته      اين واژگان بی قرار     همه به کناری
مرگ می گويد :هوم! چه بيهوده
زندگی می گويد :اما  بايد زيست 
                                       بايد زيس      
                                                 بايد...
پ.ن)"ای نخورده مست"         لحظه ديدار نزديک است.بر اخوان بزرگ درود و ديگر بدرود.               

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:2  توسط فرزاد مشیری  | 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

به سراغ يهودي ها رفتند

 من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم

 پس از آن به لهستاني‌ها حمله بردند

 من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم

 آنگاه به ليبرالها فشار آوردند

 من ليبرال نبودم، اعتراضي نكردم

 سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد

 كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم

 سرانجام به سراغ من آمدند

  هرچه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراض كند

 

 - برتولت برشت- 

دهم بهمن از سوی برخی دوستان وبلاگ نويس روز اعلام همبستگی و حمايت بلاگستان از دانشجويان دربند نامگذاری شده است.اميدوارم در فردا های سرزمين مادری کسی به جرم انديشيدن و فلسفيدن حقيقت  و بيان  آن زندان را تجربه نکند.


پ ن )فرای از اين زندان رفتن ها و آمدن ها کميته های انضباطی و احکام سنگينشان به  حربه ديگری در حصر فعالين دانشجويی مبدل  شده است.تنی چند از دوستان ما در دانشگاه علامه مجددا تعليق خوردند. محروميت از تحصيل شيما فرزاد منش، عسل اخوان ،اميرحسين ايرجی،  امير يعقوبعلی و سليمان محمدی  آنچنان غير انسانی و نا عادلانه است  که حاجتی به بيان ندارد.کاش عمله استبداد ميدانست که با اين احکام ره به جايی نخواهد برد.
پ ن ديگر)حمزه غالبی از دوستان خوب من است و البته از کادر های دانشجويی مشارکت .حمزه ضمن نوشته اي در وبلاگش شديدا به تحکيم تاخته است.متن نوشته و کامنت پاسخ من رااينجا  و در کامنت ها بخوانيد.

پ ن آخر)باقی بقایتان...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:14  توسط فرزاد مشیری  | 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من به تنگ آمده ام از همه چيز
از شما "خفته چند"
چه کسی می آيد با من فرياد کند
                                             فريدون مشيری
احساس نوستالژيک من به يک سرزمين بر خدا پوشيده نيست از شما چه جای پنهان.
فلسطين را می گويم سرزمين اساطير و شايد کهن تر از تمام تاريخ!
خاستگاه اديان آسمانی و اين روزها و ديروز ها صحنه نزاع و تخاصم پيروان آنها.
گروهی فلسطينش می خوانّد و جماعتی مدعی از آن به اسرائيل "سرزمين موعود "ياد می کنند.
قلب تپنده تاريخش را يهود اورشليم ميخواند و عرب بيت المقدس می نويسد .
باری در آخر تمام آنها که بر طبل اختلاف می کوبند بر فراز يک تپه "او "را نيايش می کنند،خواه پشت يک ديوار،گاه زير يک گنبد طلايی و  يا بر سر مقبره يک پيامبر!
ذهن ما از همان کودکی با يک تصوير بداهه ی خيابانی باريک ،کرکره های افکنده و چفيه راه راه جوانان سنگ افکن،به فلسطين و تمام آرمانش گذشت.
 به آوارگی و خانه خرابی مردمان يک سرزمين ،به ديوار های ممتد جدايی، به خشونت  بر آمده از جان به  لب رسيده و اين تمام قصه تباهی آرزو های کودکان ديروز ،امروز و شايد فرداست...
اينروزها نيز بر خلاف تمام ژست های ديپلماتيک و صلح خواهانه ، مدعی و ياغی با باژگونه کردن حقيقت هرمان و مصيبت به کودکان فلسطينی پيشکش می دارند.
در خبر ها خوانده ایم و دیده ایم :غزه سرد و خاموش چشم به راه وجدان های بيدار بشريست آنها که تمام  حقيقت را  بی هیچ کاست و کمی ،منصفانه می نگرند.

بگذریم...
برای اين سرزمين و مردمانش، يهودی، مسلمان، مسيحی...
از کوچه های باريک قدس شرقی  تا شاهراه های مدرن تل آويو
از کرانه شرقی رود اردن تا سواحل نيلگون مديترانه حيفا
از مزارع زيتون شبعا تا باغات مرکبات الخليل
صلح و آرامش آرزو می کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:11  توسط فرزاد مشیری  | 

جمعه پنجم بهمن 1386

سخن از پچ پچ ترسانی ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره های باز و هوايی تازه
و زمينی که ز کشتی ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
                                                              فروغ فرخزاد
  به گمانم نوشتن در دنيايی مجازی و پر افسون بسیار دلچسب تر از رسانه های مکتوب ديگر  باشد.آنجا که ديالوگ هايی با مخاطبانی نامحدود جايگزين مونولوگ های  اينک کسالت بار و کم تيراژ  می شود.
 ویژه آنکه با پست هر نوشته اي فقط با چند کليک ساده چشم براه بازخورد اثرت می نشينی و لينک"اين اتفاقی که می افتد"تو را به گونه اي ديگر از روابط مدرن می کشاند آنجا که صداقت و تداومش کم از بديل های پيشين ندارد.
باری این روزها به مدد تمام اين ارتباطات مدرن و تداوم آشنايی هاست که دوستان خوب و نازنينی را اينجا و گاه فرای از جغرافيای سرزمين مادری يافته ام.
حلقه دوستانی که در دايره تنگ نام و ننگ و مرام و انديشه گرفتار نيامده است.
پوشیده نیست که از يکايکشان به فراخور بضاعت اندکم سپاسگذارم و خداست که ميداند چگونه بودشان اميدبخش تکرار تمام روزمرگی هايم است.
در سايه غيبت چند روزه ام از بلاگستان فارسی بود که دريافتم چگونه به پيگيری و خواندن نوشتارشان عادت کرده ام. 

 گفتنیست برای انجام پاره اي  کارهای اداری و ديدار با دوستان چند روزی را همدان بودم.مشاهده پويايی نسبی و تاثير گذاری  دوستان بر فضای دانشگاه و دانشجويان نکته مهميست که نبايد به سادگی از آن گذشت.

 ديدن یاران  نازنين و فعالين دانشجويی  حال و سابق  و ابراز لطف آنها بسيار اميدبخش و انگيزاننده بود. از بچه های خوب دانشکده  های مختلف، از دکتر فخرالدين حيدريان  مسئول سازمان ادوار تحکيم    همدان و دبير سابق انجمن اسلامی ، از مهندس ميثم ساريان گرامی ،مهدی زمانی،رضا جعفريان ،ساسان منبری ،مهران تاجدار ، امين نظری ،محمد صيادی   و مجيد مختاری  گرامی و خلاصه تمام دوستانی که یادشان در این مجال نمی گنجد  بسيار ممنونم.

 در ميان سرما و سکوت همدان اين شهر نفرين شده تمام قيل و قال ها ياد بسياری را گرامی داشتم ،آنها که جايشان بسيار خالی بود و ليک ذهنم به حضورشان گواهی ميداد...

 
ای سبز به اندیشه های روز
ای جنگل بیدار
در سایه روشن نمناک تو
که بوی عطر و رفاقت می پراکند
گلگون شده است ، چه قلب ها
 
خسرو گلسرخی
 پ ن)از نیکزاد نازنین بسیار سپاسگذارم .
پ.ن دیگر)تولد خسرو گلسرخی این مبارز آزاده گرامی باد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:50  توسط فرزاد مشیری  |