امشب می خوام قدری ازاین روزهایم بنویسم.شاید نخستین واژگانی که به ذهنم متبادر می شوداین باشد:
روزها بر "من"چگونه می گذرد؟
بدور از تمام آنچه که می توان تعارف خواند از این روزهای مبتذل از تمام این زندگی روزمره شاکی ام . به گمانم ناخشنودی که نه ناراضی بودن ما از زیست درچنین اجتماعی که تار و پودش را دروغ و ریا بهم تافته می تواند سنجه خوبی باشد که نسل سوم که ما باشیم امید خود را در پستوهای سرزمین مادری گم کرده است.نسلی که راه را گم کرده است.نسلی با ارزش های دارونه .
این روزهای سرزمین مادری برای ما که دانشگاه را به مثابه آوردگاه و بزنگاه ترقی و تعالی تجربه کردیم ،شاید بی شباهت به زندانی با دیوار هایی افراشته باشد که یک میلون و اندی کیلومتر مربع را در برگرفته است و حال انکه معتقدم که بر پادارنده ی چنین نظمی پیش آنکه فرصت یابد در قالب یک نظام سیاسی تعریف شود ،"ماییم".مایی که در من وشما خلاصه می شود.مایی که هیچگاه به مسیولیت اجتماعی که بر ما مترتب است نمی اندیشیم،مایی که در بزنگاه های تاریخی می رویم آنچه که نباید برویم و می آزماییم آنچه که چند باره آزموده ایم...این پست حتما ادامه دارد...
من دگر خوابم می آید ، خسته ام، پیرم
آه!کی این خفته یاران را توانم دید بیداران؟
با دم نمناک سردت،ای نسیم صبح بیداری!
چشم مستان مرا بیدار کن ، رفتند هشیاران...
